جمعه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٧

جت لگ

بهت زدگی همراه بی خوابی و خستگی مسافرت......

درد بودن.....

هزار و یک کار نیمه کاره......

.....................................

حال و حوصله گله کردن نمونده.

کاشکی هر چه زودتر این فیلم مزخرف تموم شه.

................. ___________________________________________

شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٧

به یک عدد طلسم شکن تضمینی نیازمندیم

 

زنگ زدم به خانومه می گم من آیدا هستم، حدود یک ماه پیش از شما یک موبایل خریدم، خانومه خیلی رسمی جواب می ده، احتمالاً داره خودش رو آماده می کنه که توضیح بده که برای خدمات بعد از فروش باید با یک شماره دیگه تماس بگیرم. خیالش رو راحت می کنم:

 

. I've lost my mobile phon -

!!OH,  NO -

.HA HA HA HA, YES  -

بهش می گم که عجله دارم چون چند مدته که موبایل ندارم و تا حالا امیدوار بودم که پیدا شه. همه اطلاعات رو که می گیره وقت خداحافظی می گه موبایلی که سفارش دادی توی انبار موجود نیست، فعلاً یک موبایل کهنه برات می فرستیم که کارت راه بیفته و  وقتی موبایل خودت رسید برات پستش می کنیم. قلبم شروع می کنه به تند زدن و بدنم به لرزیدن. بی چاره خانومه از سابقه من با موبایل در دو سال گذشته خبر نداره. می گه می تونی موبایل جدید رو بیمه کنی، در این صورت حتی اگه از دستت بیفته و بشکنه بیمه پولش رو می ده. قیمت بیمه رو که می پرسم از خود موبایل بیشتره!!!!!!!!! شاید به نظر شما خنده دار بیاد ولی این بیمه احتمالاً برای آدمهایی مثل من طراحی شده که آرزوی داشتن یک موبایل سالم و در حال حاضر آرزوی داشتن یک موبایل رو دارن!!

نمی دونم بیمه چشم زدن و طلسم شدن رو هم پوشش می ده یا نه. من بی جا می کنم به این حرفها اعتقاد نداشته باشم. ایندفعه که موبایلم بیاد یک خرمهره ازش آویزون می کنم. از کجا پیدا کنم حالا؟ اگه سراغ دارین دریغ نکنین، خیر از جوونیتون ببینین. جادو جنبل، دعا نویس، نظر قربونی، بابا از این نمک آبی ها که دیگه توی خونه همه پیدا می شه!! ثواب می کنین به خدا. الان می تونم یک دهن روضه هم بخونم و خودم باهاش گریه کنم.

موبایلمممممممممممممممم  گریه

 

................. ___________________________________________

دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

 

قلیه ماهی بوشهر

 خوب راستش اول فکر کردم که راحتترین کار پیدا کردن یک دستور غذای آماده و لینک دادن به اون هست ولی وقتی کلمه قلیه ماهی رو گوگل کردم دیدم که اکثر دستور غذاهایی که اونجا هست شباهت زیادی به قلیه ماهی نداره و به احتمال زیاد توسط یک آشپز غیر جنوبی ارائه شده.

من نمی‌دونم این غذا در اصل کجایی هست. من بوشهری هستم و از اونجا که خوردن این غذا در بوشهر کاملاً معمول هست بارها و بارها این غذا رو در بوشهر و شهرهای اطراف چشیدم . با اینکه با توجه به مهارتی که در طبخ لازم داره و همینطور ترتیب و میزان طبخ مواد اولیه احتمالاً هیچ دو قلیه‌ای در دنیا دقیقاً یکسان نیستند (!!!!)  ولی چیزی که من تا به حال به این اسم خوردم کم و بیش شبیه بوده. شنیدم که بعضی شهرها مثلاً کمی رب گوجه هم به قلیه اضافه می‌کنند. به هر حال اگه اهل جنوب و قلیه خور با دستوری متفاوت هستید لطفاً با ذکر اسم شهر اینجا یه توضیح بدید تا کمی هم به اطلاعات ما اضافه شه.

اینو هم بگم که دسته غذایی جنوب که قلیه هم یکی از غذاهاش هست دسته‌ای خاص و متفاوت هست که تا اونجایی که من می‌دونم بعضی تغییرات در این دسته غذایی واقعاً جایز نیست و اگه جایی دیدید که مثلاً به قلیه ماهی زعفران اضافه شده کاملاً مطمئن باشید که این غذا دستکاری شده هست حتی اگر خیلی خوشمزه تر از اصل غذا باشه. به همین ترتیب:

 فیله کردن و جدا کردن تیغ ماهی برای قلیه

قطعه قطعه کردن به اندازه ۴ سانتیمتر!

اضافه کردن موادی که در دسته غذاهای جنوب زیاد استفاده نمی‌شه مثل فلفل سیاه - قارچ یا زرشک یا خامه به ماهی!

سرخ کردن ماهی قلیه رو هم من تا به حال نشنیدم

و اما: 

مواد لازم:

گشنیز     نیم کیلو تا ۷۵۰ گرم 

سیر     تقریباً  75%  یک سر

پیاز       یک عدد درشت

تمر غذا   ۱۰۰ تا ۲۰۰ گرم

ماهی     ۱ عدد متوسط (حدود 1 کیلو گرم)

 

 توضیح: 500 تا 750 گرم گشنیز قبل از پاک شدن هست به شرط اینکه سبزی زیاد دور ریز نداشته باشه وگرنه می تونید کمی بیشتر در نظر بگیرید. در اصل این غذا مقداری شمبلیله هم هست که من چون دسترسی ندارم نمی ریزم.

تمر غذا سیاه رنگ هست و گاهی با تیکه های کرم رنگ، با تمر هندی فرق داره و باید کمی در آب جوش خیس بشه تا قابل استفاده باشه. معمولاً در مغازه های هندی پیدا می شه ولی اگه نشد می تونید تمر هندی استفاده کنید که البته طعم غذا رو کمی تغییر می ده. آب تمر باید حتماْ اول صاف بشه و بعد اضافه بشه.

ماهی: ماهی دریایی خیلی مناسب تر هست برای این غذا، بسته به منطقه ای داره که شما زندگی می کنید. من در استرالیا از ماهی Flat head   و یا Snapper استفاده می کنم. در بوشهر معمولاً ماهی رو درسته و یا دو سه قطعه کرده و می پزند و معمولاً کله ماهی هم با غذا پخته و خورده می شه. من یادم نمی آد که هیچ وقت دیده باشم ماهی قلیه فیله بشه ولی اگه شما با تیغ و کله ماهی مشکل دارید چاره ای نیست به جز فیله کردن.
 جنوبیها ماهی رو قبل از پخت نمک می زنند تا نمک کاملاً جذب ماهی شود. روش معمول اینه که مقدار زیادی نمک روی ماهی خام می ریزند و بعد از چند دقیقه ماهی را آب می کشند، این روش برای کسانی که تجربه ندارند توصیه نمی شه چون ممکنه ماهی شور بشه ولی بهتره که ماهی رو نیم ساعتی قبل از پخت به مقدار معمول نمک بزنید.

می تونید هر تغییری که دوست دارید در مواد اولیه و دستور پخت بدید فقط لطفاً به یاد داشته یاشید که تغییر شما ممکنه طعم قلیه رو تغییر بده. 

دستور طبخ:

پیاز خورد شده را در روغن سرخ می‌کنیم تا کمی‌ طلایی شود

 بعد سبزی پاک شده و خورد شده را اضافه می‌کنیم و آنقدر تفت می‌دهیم تا رنگش ‌عوض شود (مواظب باشید سرخ شود و آب نیندازد) 

 بعد سیرها را که قبلاً پاک شده و با  مقدار زیاد زردچوبه  و مقداری پودر فلفل قرمز تند خوب کوبیده شده را اضافه کرده و حدود ۵-۱۰ دقیقه دیگر تفت می‌دهیم

بعد مقداری آب، حدود ۱ تا ۲ لیوان اضافه می‌کنیم، آب که جوش آمد ماهی را که از قبل نمک زده شده اضافه می‌کنیم تا حدود ۱۰ دقیقه بجوشد

آب تمر اولیه را اضافه می‌کنیم (مقدارش کاملاً چشمی هست و یا چشیدن و تجربه به دست میاد) و می‌گذاریم حدود ۱۰ دقیقه دیگر بپزد.

آب تمر دوم که  حدود دو قاشق سر خالی آرد (ترجیحاً آرد گندم) در آن حل شده را اضافه می‌کنیم و نمک را هم اضافه می‌کنیم. کمی (حدود یک قاشق ) هم روغن اضافه می‌کنیم.

غذا را می گذاریم حدود دو ساعت با غل کم و در نیمه باز بپزد و سپس حدود یک ساعت با غل خیلی کم و در بسته دم بکشد. نمک و فلفل غذا رو می شه با چشیدن اضافه کرد.

این غذا در اصل به شدت تند و به شدت چرب هست. به اندازه غذای خورشتی آبدار هست که البته آب غذا رو می شه با تجربه به مقدار دلخواه تنظیم کرد. معمولاْ آب تمرها طوری اضافه می‌شوند که روی ماهی را بپوشانند و ماهی دیده نشود. وقتی غذا آماده شد چند سانت از آب غذا کم می‌شود و قسمتی از ماهی دیده می‌شود.

اخطار: اگه به پخت غذاهای جنوبی آشنایی  یا به خوردن اون عادت ندارید، امکان اینکه این غذا رو نتونید خوب بپزید و یا بخورید وجود داره چون غذای خیلی خاصی هست.

من قلیه پز ماهری نیستم و این دستور رو از دیگران گرفتم و هنوز هم بعد از سالها با همین دستور قلیه می پزم.

آیدا

 

 

  

................. ___________________________________________

یکشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

چند پیشنهاد برای برابری

 

در راستای زدن یک سوزن به خودمان و یک جوالدوز به آقایون :

-اگر من یک مشاور خانواده فمینیست بودم، خانمهای در حال جدایی و خانمهای مطلقه را تشویق می کردم به جای تلاش برای گرفتن خرجی و نفقه برای استقلال مالی تلاش کنند.

-اگر من یک وکیل فمینیست بودم، خانمها را تشویق می کردم به بخشیدن مهریه - در شرایطی که مهریه حربه ای نباشد برای رسیدن به حقوق نابرابر مثل طلاق.

-اگر من یک محضردار فمینیست بودم، خانمها را تشویق می کردم شوهرشان را راضی کنند برای پرداخت سهم الارث برابر به خواهر(ها) و مادر شوهر.

-اگر من یک وکیل فمینیست بودم، خانمهای موکلم را تشویق می کردم به پرداخت دیه* برابر برای زن و مرد.

-اگر من یک فمینیست اکتیویست بودم، خانمهای شاغل را تشویق می کردم از به کار بردن جمله "شوهرم نمی ذاره" به عنوان بهانه برای نرفتن به ماموریت و انجام ندادن اضافه کاری و موارد مشابه شدیداً و اکیداً خودداری کنند.

-اگر من یک معلم فمینیست بودم، دختران شاگردم را تشویق می کردم به جای غرغر کردن و گاهی مشت کوبیدن علیه سهمیه بندی جنسی در دانشگاه، برای برابر شدن فعالیتهای کاری تلاش کنند و در شرایطی که به هر دلیل از عهده انجام شغلی برنمی آیند و امکان و یا علاقه ای هم برای تلاش در تغییر این شرایط ندارند، از تعیین رشته مربوط به آن شغل در دانشگاه شدیداً خودداری کنند. اگر رشته مهندسی معدن را انتخاب می کنید اول به امکان عملی شدن گذراندن ساعتها و روزهایتان در یک معدن فکر کنید و بعد این رشته را انتخاب کنید. "مامانم نمی ذاره" ، "دوست پسرم غیرتیه" ، "از تاریکی می ترسم" ، "کارش سخته"، "لباسم کثیف می شه" ، دلایل خوبی برای شانه خالی کردن از زیر شغلی که به خاطرش یک سهمیه را در دانشگاه اشغال کرده اید نیستند.

-اگر من یک روزنامه نگار فمینیست بودم، به جای تیتر "لعنت بر جامعه مردسالار"، تیتر " تلاش برای استقلال مالی و فکری" را برای مقاله ام انتخاب می کردم.

-اگر من یک گزارشگر فمینیست بودم، به جای سوالهای "به نظر شما چرا جامعه ما اینقدر مردسالاره " و " به عنوان یک زن چه محدودیتهایی دارید" می پرسیدم "تا به حال چه تلاشهایی برای مستقل شدن انجام دادید" و یا " چرا شما فقط شوهرتون رو ملزم به کار کردن می دونید "

...

مبارزه شرط لازم و کافی برای برابرشدن نیست، با تلاش و بخشش هم گاهی می شود قدمی برداشت.

*به معنی تایید مفهوم دیه نیست

پی نوشت: بعضی از این بخششها در بعضی شرایط عملی و یا عادلانه نیست

 

آیدا

................. ___________________________________________

دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

بعد از غيبت کبری

به دنبال تقاضاهای بیش از حد طرفداران بسیار محترم و نامرئی ما در سایت cafepress یک مغازه روی خطی (همون online) افتتاح کردیم که ملت بتونن ترشحات مغز و قلم ما رو از روی کاغذ بچسبونن روی لباسشون و قمپز اعلا در بکنن. حالش رو ببرید.

آرش

................. ___________________________________________

سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

بحث بر سر شروط هفت گانه ضمن عقد اين روزها حسابی داغه و هر کسی نظری در موردش داره. عده‌ای همه شروط رو قبول دارن، عده‌ای کلش رو می‌برن زير سوال و بعضی‌ها هم چند تا رو قبول دارن و چند تا رو نه.

من با اين شروط دو تا مشکل اساسی دارم

اول اينکه فکر می‌کنم چيزی که اين وسط فراموش شده مفهوم اجازه دادن هست. قرار دادن و اجرا شدن اين شرطها همه باز برمی‌گرده به اجازه (امضای) آقايون و اين خودش به نوعی می‌تونه کمک به تثبيت کردن و پذيرفتن اين اجازه باشه. در حالت ايده‌آل، اگه همه زوجها اين شروط  رو بپذيرند نتيجه ميشه اينکه همه خانمها حداقل يکبار بابت کار کردن، سفر رفتن و ... از شوهرشون اجازه گرفتند و به نظر می‌رسه اين خودش به نوعی ارزش دادن به اجازه‌ای هست که در شرايط فعلی خيليها هيچ بهايی به اون نمی‌دن. با گذاشتن اين شروط ، خانمها همچنان اجازه می‌گيرند ولی اينبار زودتر و کلی تر و اين بار اجازه گرفتن رو نشونه روشنفکر بودن  هم می‌دونند. مسلماً اينکار در خيلی موارد می‌تونه شرايط خانمها رو تغيير بده ولی بد نيست به تاثير کلی و دراز مدتش هم کمی توجه کرد. 

نکته ديگه اينکه شماره های ۶ و ۷ و در نظر گرفتن مهريه در شماره ۱ به نظر کمی متفاوت با مفهوم "برابری" مياد. راستش اگه کسی که من انتخاب کردم حاضر می‌شد همه اين شرطها رو بپذيره، درانتخابم مردد می‌شدم. همونطور که خودم حاضر نيستم از حقم بگذرم، آدمی که به راحتی از حق خودش بگذره رو هم نمی‌تونم بپذيرم. اين درسته که وقتی ازدواج کردم قوانين مشابهی رو به نفع شوهر امضا کردم ولی حداقل در مورد شخص خودم می‌دونم که تنها چيزی که باعث پذيرفتنشون شده قانون ايران بوده و اين تبعيض رو نه من قبول دارم و نه شوهرم، هر دو برای ازدواج مجبور به پذيرش بوديم در حاليکه در مورد اين شروط ديگه نمی‌تونيم اينو بگيم. اينها شروطی هستن که ما همزمان با  پذيرفتنشون نشون می‌ديم که بهشون اعتقاد هم داريم چون قوانينی هستند که خودمون وضع کرديم . در اينکه قوانين فعلی حق تصميم گيری رو از زن می‌گيرند هيچ شکی نيست ولی اصلاً نمی‌تونم بپذيرم که راهش برعکس کردن قانون و سلب کردن حق تصميم گيری از مرده. من خودم رو آزاد می‌خوام در کنار يه آدم آزاد و مردی که حاضر باشه قلباً و رسماً بپذيره که حقی در تعيين مسکنش يا نگهداری بچه‌هاش نداشته باشه رو آزاد نمی‌‌دونم، همونطور که خودم در شرايط فعلی حاضر نيستم خارج از اجبار جامعه و به صورت واقعی و قلباً از حقم بگذرم. از ديد من اون پذيرفتن با اين پذيرفتن کلی فرق داره.

در مورد مهريه هم فکر می‌کنم در کنار بقيه شروط (مثل حق طلاق و اجازه کار) نه تنها نبايد اسمی ازش برده می‌شد بلکه بايد بر نگذاشتن مهريه در صورت پذيرفتن بقيه شرطها هم تاکيد می‌شد.

تعديل شدن قوانين فعلی ايران به صورت تئوری حتماً امکان پذيره(همونطور که در خيلی از کشورها قوانين عادلانه تر هست). اينکه عملاً امکان پذير نباشه يا عملی کردنش خيلی مشکل باشه و يا اينکه من و ديگری راه حل خاصی براش سراغ نداشته باشيم به اين معنی نيست که هر راه حلی که پيشنهاد می‌شه رو بايد بپذيريم. ای کاش نويسنده‌ها و حاميان اين هفت شين کمی هم به اين موضوع توجه می‌کردند شايد از توهم اينکه هر کس با راهکارهاشون موافق نيست ضد زن هست يا متاثر از تفکر مردسالار در می‌اومدند. اين روزها می‌بينيم که دوستان فمينيستمون راه خيلی ساده‌ای رو انتخاب کردن و جواب همه انتقادها و حتی در بعضی موارد سوالها و ترديدها رو با زدن برچسب ضد زن و ضد فمينيسم به منتقد می‌دن.

پ.ن: می‌شه لطفاً يک نفر به من بگه آقايونی که بعضی از دوستان برای ثابت کردن لزوم اجرای اين شرطها مثال می‌زنند که بعضی از اونها اجازه نفس کشيدن هم به همسرشون نمی‌دن در چه شرايطی و با خوردن چه دارويی حاضر می‌شن اين هفت شرط رو امضا کنند؟ هفت شرطی که دوتا از اونها رو تا اونجايی که من می‌دونم خيلی از آقايونی که واقعاً به برابری اعتقاد دارند هم حاضر نيستن بپذيرند!

 

آيدا

................. ___________________________________________

جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٤

 

چند روز بعد از فوتٍ مامان ديدمش. می‌دونستم که سالها پيش پدرش رو از دست داده. اشکهام که شروع کردن به پايين اومدن با اون لهجه خاصش گفت:

" آيدا جون پدر و مادر که برای آدم نمی‌مونن ; آخرش يه روز از دستشون می‌ديم. خدا رو شکر که تو مادرتو از دست دادی و نه مادرت تو رو که در اون صورت يه اتفاق غير طبيعی افتاده بود و تحملش خيلی خيلی سخت تر بود." حرفهاش شايد کمی سنگدلانه به نظر برسه ولی برای من خيلی خوب بود.

می‌دونم سخته
می‌دونم درد داره
می‌دونم بعضی وقتها زود اتفاق می‌افته
قبل از اينکه ما خودمونو آماده کرده باشيم
ولی
به من گفتن زندگی همينه؛ منم باور کردم , يا شايد دارم ادای باور کردن رو درمی‌آرم.

اميدوارم تو هم بتونی باور کنی.

اينو برای دوستی نوشتم که کسی که مثل پدرش دوست داشته رو از دست داده. دوستی که نديدمش ولی دوستش دارم.

 

آيدا 

................. ___________________________________________

چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٤

 

دنبال يه انجمن دفاع از حقوق انسان می‌گردم کسی سراغ داره؟

دفاع از حقوق زن نه. دفاع از حقوق مرد هم نه. يه جايی که آدمهاش نگاه جنسی نداشته باشن. که زن براشون جنس دوم نباشه. که برای اثبات مظلوميت زنها مردها رو نريزن توی سطل آشغال. سر مردم داد نکشن که خاک بر سرتون شما هيچی حاليتون نيست. با فحش و داد و فرياد و تحقير کردن نخوان دنيا رو قشنگ کنن. بدی زنها رو هم ببينن. مردهای خوب رو هم ببينن. بدی مردها رو هم ببينن. زنهای خوب رو هم ببينن.به کسی برای متفاوت بودنش توهين نکنن. کسی رو به خاطر متفاوت نبودنش تحقير نکنن. راهکار بدن برای بهتر شدن. قدم بردارن برای تموم شدن سختيها  - برای قشنگتر شدن زندگی- برای دوست شدن با همديگه. برای برداشتن نگاه جنسی. با مهربونی. با روی خوش.  لبخند بزنن به زن و به مرد.

کسی سراغ داره؟

 

آيدا

................. ___________________________________________

چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

در نیم کره جنوبی زمین، شبها هنوز ته مانده خنکی زمستان رو همراه دارند و روزها خودشون رو برای آمدن بهار آماده می کنند.
چند هفته ای از کوچ* ما به بریزبینٍ استرالیا می گذره و هنوز مدت زیادی لازمه تا من یاد بگیرم که لازم نیست هر لحظه وضعیت آب و هوا رو گزارش کرد.
با انگلیس و همه خوب و بدش خداحافظی کردیم. با هوای مه گرفته و خواب آورش، شهرهای زیبا و آرام، روستاها، مزرعه ها، گاوها و گوسفندهای همیشه گرسنه،  آسمان همیشه ابری، حتی توی دلمون با پیر زن و پیرمرد بداخلاق طبقه پایین هم خداحافظی کردیم. خاطره ها ولی همیشه به یاد خواهند موند. هر چیزی می‌تونه درخت گیلاس و روزهای خوبی که توی رانکورن گذروندیم رو به یادمون بیاره یا خیابونهای لیورپول رو یا سکوت و زیبایی خسته کننده مکلسفیلد رو یا حتی لندن و لیدز و چستر و ...  دوستیها رو هم برای همیشه توی دلمون نگه می داریم و همه اونهایی رو که بودنشون بهمون احساس آرامش و امنیت داد.


بریزبین اما یه دنیای دیگه ست. بافت شهری و زندگی که توش جریان داره رو دوست دارم و همین طور رودخونه زیبا و پیچ در پیچ و پوشش گیاهی که گاهی بوشهر رو به یادم می آره. زیبایی این شهر در همون ساعتهای اول ورودمون ما رو هیجان زده کرد.
تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته . مقدار زیادی از این احساس خوب رو دوستهای خوبمون باعث شدند که از مراحل اولیه تصمیم گیری با ما همراه بودند و به راحتی می تونم بگم که بدون اونها حتی تصمیم گیری برای آمدن برامون خیلی سخت تر می شد.بودنشون و کمکهاشون باعث شد ما حتی برای چند دقیقه توی این شهر، این کشور و این  قاره که برای اولین بارپا روی خاکش گذاشتیم احساس غربت نکنیم. می خوام بدونند که قدر کمکها و صمیمیت و یکرنگی شون رو می دونیم حتی اگه به زبون نمی آریم.

پ.ن: بابای عزيز ممنون از اينکه پاييز رو به من معرفی کردی و همينطور ممنون بابت همه راهنماييهات. محبت‌های هاله هم فراموش نمی‌شه.


* کوچ منو یاد ارکیده می اندازه که نوشته هاش رو خیلی دوست دارم

آيدا

................. ___________________________________________

دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۳

 
................. ___________________________________________

جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳

 

هزاران ورزشکار در طول مسابقات صليب کشيدند
ده ها وزنه بردار* قبل از برداشتن وزنه٬ کسی را٬ چيزی را٬ خدايی را صدا کردند
و رضازاده  نوشت و گفت ''يا اباالفضل''
هر چند که ''اباالفضل'' اعتقاد من نيست ولی ذکرش حتی يک گرم هم از وزنه رضازاده  برايم نکاست!!
مطالبی که از بعضی از دوستان آزاديخواه در اين باره خواندم بيشتر در راستای اين تعريف بود:
''انسانها بايد از هرگونه اعتقاد و تعلقی که ما نمی‌پسنديم آزاد باشند''
راستش اين تعريف  آزادي را اصلاْ دوست ندارم!
 

*بيشتر وزنه‌برداران زرد پوست

آيدا

................. ___________________________________________

پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

حسين رضازاده

مقايسه بی بی سی:
هرکول موفق ايرانی در برابر دونده ماراتون ناکام انگليسی

................. ___________________________________________

جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۳

 

بالاخره تمام شد.
دردسر اسباب کشی يکی و دوتا نيست. زندگی دربدری٬ بيخود نيست که غصه هميشگی آدمها بوده و هست. و در غربتی که هستيم اين تغيير مداوم جا٬ اين نبود سکون و مداومت گاهی آزار دهنده است و گاهی تسکين بخش. آزار دهنده است که نمی گذارد غربتت را٬ در کنج توهم آشنائی با محيط٬ با آرامشی که گاهی بايسته تر از خواب و خوراک است جايگزين کنی. و تسکين بخش است که تو را در انتظار آينده‌ای که بيايد و موطنی و ماوائی ببخشد با خود می کشد تا صباحی ديگر.

اين چند روزه ارتباط اينترنتی ما بازيچه‌ای شده بود که واقعيتی تلخ را به رخمان می کشيد. وابسته واقعيتهای شبکه‌ای مجازی شده‌ايم٬ مجرای ارتباطی ما با دنيای بيرون بيش از آنکه از دريچه باز پنجره اتاقمان باشد٬ از صفحه رنگارنگ مونيتوری است که خود از باريکای سيمی و از ميان دالانهای تاريک زير زمينی نور برايمان می آورد. نه که شاکی باشم از اين ارتباط و اعتياد٬ که نمی دانم در اين دنيائی که قانونش را کسی ننوشته و نخوانده جايگاه منی که چشم بسته سوار بر موج زمانه همراه هر آنکه پيش رويم ايستاده ميروم و جايگاه پرسش ندارم٬ سوار بر موج رفتن صحيح است يا خلافش تلاش کردن.

آرش

................. ___________________________________________

دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳

 

سلام به همه دوستان

ممنون از لطف همه

ما خوبيم و باز هم در حال اسباب کشی

به محض وصل شدن اينترنت خونه جديد (که فکر کنم حدوداْ ۱۰ روزی طول می‌کشه) در خدمتتون هستيم. 

آرش و آيدا 

................. ___________________________________________

چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۳

 

کی بود می‌گفت بارون خوبه؟ من بودم؟ نه يادم نمی‌آد!!

هوا طوفانيه٬ بارون شديدی هم داره می‌باره٬ هيچ خبری هم از هيچ تابستونی نيست. هنوز جرات نمی‌کنيم بدون ژاکت از خونه بريم بيرون. برای گردش و تفريح نمی‌شه برنامه ريزی کرد چون ممکنه بارون بی‌خبر و در نزده بياد و همه چيز رو خراب کنه٬ به هيچ پيش بينی وضع هوايی هم نمی‌شه اعتماد کرد چون هيچ تضمينی نيست که هوا خشک پيش‌بينی بشه و صبح بيدار نشی ببينی داره شر و شر بارون می‌آد. گزارشگر تلویزيون می‌آد می‌گه فردا آسمان صاف٬ گاهی تا کمی ابری بعضی وقتها تمام ابری٬ هوا خشک (خشک به معنی بدون باران وگرنه رطوبت که هميشه هست) بعضی وقتها باد ملايم٬ باد شديد هم ممکنه باشه و خلاصه تمام اصطلاحاتی که بلده رو برای همون يک روز به کار می‌بره (قربون گزارش هواشناسی تلويزيون ايران) بعد صبح با صدای شرشر بارون از خواب بيدار می‌شی! البته هيچ جای نگرانی نيست چون همه حالتهای پيش بينی شده در گزارش هم تا شب پيش می‌آد! اصلاْ من نمی‌دونم گزارش وضع هوا برای چيه اينجا!!

بارون بارون٬ مرديم آخه!! بدتر از همه اينه که چتر هم نمی‌شه استفاده کرد چون معمولاْ باد شديدی هم می‌وزه که استفاده از چتر رو مشکل می‌کنه.

ديروز داشتيم از تلويزيون مسابقه تنيس نگاه می‌کرديم که وسط بازی يک دفعه عده زيادی به سرعت ريختند توی زمين و معلوم شد که بعله بارون اومده و اين خانمها و آقايون محترم دارند زمين رو می‌پوشونند که خيس نشه و بديهيه که تا قطع شدن بارون بازی هم متوقف می‌شه٬ داشتيم صحبت می‌کرديم سر اينکه اگه بارون تا يک هفته ادامه داشته باشه چی می‌شه و مردمی که بليط خريدند تکليفشون چيه!! حالا ديدم اين بلا به سر ايشون هم اومده!

خلاصه که بارون هم سنگين و رنگينش خوبه٬ وقتی خودشو سبک کرد و هی چپ و راست اومد جلو چشم آدم٬  دل آدمو می‌زنه.
کی بود می‌گفت عاشق بارونم؟ من بودم؟ نه يادم نمی‌آد!!

آيدا

................. ___________________________________________

چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۳

 

ما برگشتيم. دو روزه که برگشتيم. سفرمون خيلی کوتاه بود٬  آرش فقط ۱۴ روز تعطيلی داشت که دو سه روزش هم توی راه رفت و برگشت تلف شد. دو تا نصف روز تهران بوديم و بقيه رو شيراز و بوشهر. همش عجله و بدو بدو٬ از چند روز قبل از سفر تا حالا حسابی گرفتار بوديم و اصلاْ فرصت وبلاگ خونی و وبلاگ نويسی نداشتيم.

همين ده دوازده روز با وجود عجله‌ای که داشتيم خيلی خيلی خوش گذشت٬ هر چند که فقط رسيديم خانواده‌ها رو ببينيم و برای ديدن دوستان به جز دو٬ سه نفر فرصتی باقی نموند. ابوذر و خانوم مهربونش و برديا کوچولو رو هم برای اولين بار ديديم٬ اين تنها ديدار وبلاگی‌مون توی اين سفر بود و خودشون می‌دونند که چقدر خوشحال شديم. يک خانم اهل روستای زيارت به اسم  ''هوای پريدن آبي ست''  هم باهاشون بود که هم اسمش و هم لهجه‌ش به نظرم خيلی عجيب و غريب بود و به خاطر همين ....  بماند!! 

خيلی دوست داشتيم چند تا از بچه‌های وبلاگ‌نويس رو ببينيم ولی چون مدت اقامتمون (بخصوص در تهران)خيلی کم بود متاسفانه فرصت نکرديم. قهوه‌چی٬  آقای گپ٬ شين و ...

چيز هايی که بعد از يکسال ديدم:  
از بحثهای سياسی٬  اجتماعی خبری نبود

مانتوها به شدت تنگ‌تر و روسری‌ها به شدت کوچک‌تر شده بودند
برخورد نيروهای حراست فرودگاه حداقل در قسمت خانمها که من ديدم بسيار زننده بود بخصوص در فرودگاه تهران٬ بدترينش هم در قسمت پروازهای خارجی بود. 
بوشهر منظم‌تر و تميز‌تر از قبل بود

پی‌نوشت: توی اين مدتی که ما نبوديم آرش و اسد هم دوباره شروع به نوشتن کردند. چه خوب!!

آيدا

................. ___________________________________________

شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۳

 

ما ايران هستيم. اينجا بوشهر است وبلاگ زير درخت گيلاس

................. ___________________________________________

جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

تفاوت تاريخی؟

چند روز پيش رمانی خواندم به نام ''مرگ پادشاهان''  قسمت دوم رمان چند جلدی امپراتور. رمان درباره زندگی ژوليوس سزار است که البته واقعيت را با مقادير زيادی داستان سازی درهم آميخته است. خواندن اين کتاب و اشاره‌ای که در يکی از وبلاگها به رستم و شاهنامه ديدم مرا به اين فکر انداخت که تفاوت فرهنگی گذشته تاريخی ما و رومی‌‌ها٬ شايد٬ آنچه باشد که فاصله کنونی تمدنهايمان را می‌سازد.
در نگاه اول آنچه جلب توجه می‌کند تفاوت ارزشها در دو فرهنگ متفاوت است٬ و اين نه لزوماْ به معنای وجود ارزشهای گوناگون است که بيشتر در تعريف وتفسير مفهومی ارزش و اولويت‌بندی‌ ارزشها شکل می‌گيرد. نمونه‌ اينکه بر خلاف آن چيزی که دوست گرامی درباره شاهنامه و رستم نوشته بودند به نظر من بارزترين جنبه شخصيتی رستم در شاهنامه آزادی‌خواهی است٬ البته به سبک خودش٬ برخلاف نمونه انسان غربی ديروز و امروز رستم آزادی را بيشتر به معنای آزادگی به کار می‌برد و در اين راه از قانون گريزی هم ابا ندارد. او می‌داند که اگر در برابر اسفنديار سر تسليم فرود آورد راه صحيح را انتخاب کرده٬ او می‌داند که اسفنديار شاهی دادگر برای ايرانش خواهد بود ولی سنگينی زنجير بر دستانش را يارا ندارد و نفرين ابدی را بر خويش می‌خرد تا ننگ اسارت را تحمل نکند. اين را مقايسه کنيد با مبارزان غربی که برای حفظ آزادی اجتماعی حاضر بودند هر‌گونه سختی و مرارت را تحمل کنند.
 يک مقايسه سطحی بين قهرمانهای ما و قهرمانهای غربی نشان می‌دهد که ما عمدتاْ طغيانگری را دوست داريم که برای حفظ آزادگی بر مجموعه حاکم می‌شورد و معمولاْ به هيچ قانونی پايبند نيست. و در مقايسه می‌بينيم که حتی رابين هود شاهزاده دزدان جنگل٬ وفاداری بی‌قيد و شرط به شاه را پايه مبارزه خود قرار می‌دهد. به نظر می‌رسد اين تفاوت برداشتی از آزادی عامل اصلی ناکامی ما در مبارزه برای آزادی باشد. مفهوم آزادی به معنايی که امروزه در ايران مطرح می‌شود و همه برای رسيدن به آن تلاش می‌کنند در واقع مفهومی وارداتی است که از طريق اروپا و توسط متفکران تحت تاثير آن مکتب معرفی شده است. کافيست برداشت نسلهای پيشتر از آزادی را با برداشت نسلهای جوان که برخورد بيشتری با فرهنگ غربی دارد مقايسه کنيم٬ تفاون دغدغه‌ها بسيار آشکار است. نگاهی بيندازيد به مصاحبه خبرنگاران نيويورک تايمز با زنانی در سنين مختلف از ايران. و در همين راستاست که روزگاری استقلال شعار اول صف مبارزان ايرانی بود و اکنون فقط روی خرابه‌های ديوارها و پارچه‌های خاک خورده يا در سخنرانی‌های فسيل شده سياسی به گوش و چشم می‌خورد. تعريفی از آزادی که مطابق واقعيت موجود جامعه کنونی ايران باشد شايد اولين قدم باشد برای مبارزه‌ای که بتواند ثمر بخش باشد.

آرش

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ