دوشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٢

گوشت کوب و باقی قضايا

قانون بقای کوبيدن: بين ما ايرانيها کوبيدن و محکوم کردن قابل انتقال و قابل تغيير از حالتی به حالت ديگر هست ولی هرگز نابود نمی‌شود.
يکی از چيزهايی که ما ايرانيها هرگز ازش سير نمی‌شيم کوبيدن و محکوم کردن ديگرانه.ياد نمی‌گيريم که:
انتقاد سازنده٬ با بد و بيراه گفتن و محکوم کردن يکی نيست
انتقاد تند٬ با توهين کردن و مرگ بر گفتن و کوبيدن يکی نيست
انتقاد در قالب طنز٬ با مسخره کردن و تحقير کردن يکی نيست
تلاش برای جلب کردن موافقِ بيشتر٬ با له کردن مخالفان يکی نيست

خيلی که سواد سياسيمون بالا بره باز هم گوشت کوب رو زمين نمی‌ذاريم٬ فقط به جای منافقين و صدام٬ می‌کوبيمش تو سر آخوند و اصلاح طلب

خيلی که روشنفکر بشيم٬ به جای چپ چپ نگاه کردن به فقير و ندار ٬ به پولدار و ولخرج چپ چپ نگاه می‌کنيم.

علاقه خاصی داريم به اينکه ثابت کنيم کسايی که مثل ما فکر می‌کنند خوبن و بقيه بد.
اين جمله که  مسائل شخصی به خود شخص ربط داره و در بسياری از موارد هيچ ملاک و معيار مطلقی وجود نداره برامون قابل پذيرش نيست. يعنی هست‌ها ولی فقط تو حرف.حقوق بشر فقط وقتی از زبون شيرين عبادی گفته بشه قشنگه.

سه تا موضوع متفاوت رو برای مثال می‌گم.دليل انتخاب اين سه موضوع اينه که اين روزها خيلی در موردشون خوندم و خودم هم در مورد هيچ کدومش نظر مشخصی  ندارم بنابراين جانبداری در کار نيست.

انتخابات: اين روزها بحث زياده بر سر اينکه رای بديم يا نديم. با توجه به اينکه تو وبلاگها و مطالبی که می‌خونم هيچ حزب اللهی و طرفدار حکومتی وجود نداره پس من در واقع دو دسته نظر می‌بينم: 
۱- کسانی که با وجود ناراضی بودن از حکومت فعلی٬ با رای دادن موافقند يا مرددند
۲- کسانی که با رای دادن مخالفند و تمام نيروشون رو جمع کردن برای کوبيدن و توهين کردن به حکومت فعلی و بعضی‌هاشون به کسايی که رای می‌دن هم رحم نمی‌کنند

من اصلاْ نمی‌خوام سر اينکه رای دادن بهتره يا رای ندادن چيزی بگم.فقط يه نگاهی به رفتار گروه دوم بکنيد.به نظر من اينها تفاوت زيادی با حکومت فعلی ندارن.همونطور که حکومت فعلی چشم ديدن مخالفانش رو نداره٬ اينها هم ندارند.فقط فرقشون اينه که امکاناتشون متفاوته يعنی زندان و بازداشتگاه ندارن که مخالفانشون رو زندانی کنند. باور نمی‌کنم اين کسانی که اينقدر از پر بودن زندانها و نقض شدن حقوق بشر در ايران داد و فغان می‌کنند٬ خودشون اگه حکومت رو به دست بگيرند٬ زندانها رو خالی کنند.يه حساب سر انگشتی نشون می‌ده که زندانيهای فعلی يا جرم اجتماعی و اخلاقی دارند که هيچ کس راضی به آزاديشون نيست و يا جرم سياسی٬ کسانی که جرم سياسی دارند هم به جز تعداد کمی٬ مورد غضب مخالفين هستند( امثال گنجی و باقی و ...که گفته می‌شه به اندازه کافی مقصرند و دوستان آزاديخواه کلی هم از به زندان افتادنشون خوشحالند).بنابراين اگه يکی از اين گروههای مخالف فعلی بيان سر کار٬  تنها کسانی که از حبس ميان بيرون امثال باطبی هستند که هيچکس با زندانی بودنشون موافق نيست جز حکومت فعلی و در عوض تعداد زيادی از کسايی که الان آزادند مثل حکومتی ها و دولتی ها٬ زندانی ميشن.
معلوم نيست کسانی که خودشون نمی‌تونن حتی توی اين فضای غير سياسی و کوچک نظر مخالفشون رو تحمل کنند(يا حداقل توهين نکنند) چطوری فکر می‌کنند حکومت فعلی موظفه نظر مخالفش رو تحمل کنه! يا شايد اينها وقتی به مقامی می‌رسند ۱۸۰ درجه تغيير ميکنند؟حتماْ هم در جهت مثبت!
تا حالا کسی به اين دوستان گفته که مشکل مردم ايران با حکومت فعلی بر سر وجودِ گوشت کوبه نه جهت کوبيدنش؟!!!! دليل اينکه هيچکدوم از گروهها و حزبهای مخالفِ حکومت فعلی هم واقعاْ بين مردم طرفدار قابل توجه پيدا نمی‌کنند اينه که همه اينها گوشت کوب دستشونه فقط جهت کوبيدنش رو تغيير می‌دن.همشون از کلمات آزادی و دموکراسی و ...به دليل قشنگ بودنشون استفاده می‌کنند٬ وقتش که برسه٬ به اولين مخالف که رسيدند٬ تا جايی که در توانشون باشه خدمتش می‌رسند.

برخورد با انواع رسوم از جمله مراسم عروسی: امان از اين موضع‌گيريهايی که بين ايرانيها مد می‌شه.برای اينکه بگيم با خاله باجی بازی مخالفيم٬ تعريف و تمجيد و چسبيدن به رسومات (اونهايی که دوستشون نداريم و نه همه رسومات) رو می‌ذاريم کنار و شروع می‌کنيم به توهين کردن و کوبيدنشون.نمی‌پذيريم که اين چيزها سليقه ايه.هر کس دوست داره عمل می‌کنه هر کس دوست نداره نمی‌کنه. چرا اصرار داريم حتماْ يکی از اين دو طرف محکوم بشن؟کجا و تو چه قانونی نوشته جشن عروسی گرفتن بهتره يا تنهايی مسافرت رفتن يا پارتی دوستانه گرفتن؟
طرف هر چی از دهنش در می‌آد به عمه و خاله و خانم بزرگ می‌گه چون به خاطرشون مجبور شده جشن مفصل بگيره. يک کلمه نمی‌گه من صلاح نديدم يا توانايی اينکه عقيده و حرفم رو عملی کنم نداشتم مجبور شدم جشن بگيرم! عروس می‌شه دلقک.خرجهايی که برای عروسی می‌کنن می‌شه ولخرجی. مهمونها که تا ديروز بزرگ‌های فاميل بودند و احترامشون واجب٬ می‌شن يه مشت پير و پاتال مفت خور و خاله باجی.گلهايی که برای مراسم استفاده می‌شه يا مهمونها هديه ميارن ديگه نه قشنگی داره نه بو.غذاها می‌شن کوفت.عروس و داماد خستگيشون رو از چشم مهمونها می‌بينند.
آخه اگه دوست ندارين جشن بگيريد يه کم تلاش کنيد تا حرفتون عملی بشه که بعدش مجبور نشيد اين حرفها رو بزنيد. اگه هم دوست نداشتيد و تونستيد نظرتون رو اعمال کنيد و جشن نگيرید به بقيه چرا توهين می‌کنين؟ حالا مثلاْ نتيجه اين حرفها چيه؟ اينکه به جای اينکه کسانی که عروسی نمی‌گيرند زير دست و پای نسل قديم له بشن٬ کسانی که عروسی می‌گيرند زير دست و پای نسل جديد می‌مونن. خيلی از انتقادهايی که ما از نسل قديم می‌کنيم اينه که علايقشون رو به صورت قانون در آوردن و ما رو هم مجبور به انجامش می‌کنند. حالا بعضی از خود ماها داريم همون عقايد رو بر عکس می‌کنيم و برای ديگران تعريف می‌کنيم. اينکه حتماْ کسی رو محکوم کنيم هنر نيست (چه برای نسل قديم و چه ما). اينکه بپذيريم هر کس حق داره کاری که دوست داره رو انجام بده هنره.از کجا معلومه که کاری که ما دوست داريم انجام بشه درسته و کار ديگران اشتباه؟ خيليها هم اين رسمها رو باعث بدبخت شدن جوونهای ايرانی می‌دونند انگار که کسی خارج از ايران جشن عروسی نمی‌گيره. اين رسوم و جشنها همه جای دنيا هست با اين تفاوت که جاهای ديگه  هر کس در مورد اون قسمتی که مربوط به خودش هست تصميم می‌گيره نه اينکه اصل مطلب رو به طور کلی می‌کوبه. خيلی خوبه که هر کس نظرش رو بگه٬ پيشنهاد جديد و جالب بکنه. ديگران رو به صرفه جويی و آينده نگری تشويق کنه٬  ولی آخه گوشت کوب برای چيه؟!!!! 

کامنت گذاری:هر کس يه تعريفی از کامنت گذاشتن توی وبلاگ داره. تنها نوعی از کامنت که با اينکه زياد استفاده می‌شه٬ هيچکس رسماْ ازش حمايت نمی‌کنه٬ فحشهای رکيکه.بقيه انواع کامنت عبارتند از:
دوستانه
کامنتهای معروف به يک جمله‌ای (که بيشتر جنبه تبليغات غير مستقيم دارند)
نظرات موافق
نظرات مخالف
نظرات مخالف تند(بدون توهين)
نظرات تحليلی بی‌طرف
کامنتهای صرفاْ تبليغاتی(که بعضاْ در وبلاگهای مختلف تکرار می‌شن)

هر از مدتی يه بلاگر تحملش تموم می‌شه و يه مطلب بلند بالا در مورد کامنتهای بی‌ربطی که دريافت می‌کنه می‌نويسه.هرکس به يک يا چند تا از اين دسته ها می‌پره که مثلاْ چرا از من ايراد می‌گيريد يا چرا توهين می‌کنيد٬ چرا کامنت تبليغاتی می‌ذاريد يا چرا ميايد می‌گيد مرسی خوب بود! ...يک نکته اين نوع نوشته ها اينه که اکثرشون کمتر از کامنتِ مورد انتقاد٬ توهين آميز نيستن. نکته ديگه‌شون اينه که نويسنده محترم وبلاگ که معمولاْ خيلی هم عصبی شده٬ فکر نمی‌کنه که اينکه کدام يکی از اين نوع کامنتها خوبند و کداميک نه٬ قانون خاصی نداره.طبيعيه که وقتی ما يه نظر خواهی می‌ذاريم و هيچ محدوديتی هم براش قائل نمی‌شيم٬ هر کس ممکنه هر چيزی که به ذهنش خوب می‌رسه بنويسه. اگر هم محدوديت قائل شديم که خيلی راحت می‌تونيم کامنتهای خارج از محدوده رو پاک کنيم بدون اينکه نياز به داد کشيدن بر سر همه خواننده ها و يا موعظه کردنشون باشه.کامنتهای رکيک که به هر حال پاک می‌شن و داد زدن ما هم تاثيری برای کسايی که به اين نوع کامنت‌گذاری علاقه دارند٬ نداره.از بقيه هم می‌تونيم خيلی ساده بخوايم که در محدوده ای که ما تعريف می‌کنيم کامنت بذارن و اگه رعايت نشد٬ کامنتشون رو حذف کنيم.يا حداکثر نظرخواهی رو برداريم! ديگه دعوا کردن و مسخره کردن و توهين کردن موردی به بعضی خواننده ها برای چيه؟!! جالب اينه که بعضيها توی نوشته وبلاگشون هر قدر دلشون خواست به فرد يا افراد توهين می‌کنن٬ بعد آه و ناله می‌کنند که ما نظر شخصيمون رو گفتيم ولی توی نظر خواهی بهمون توهين می‌شه.احتمالاْ فکر می‌کنند توی نظر خواهی چيزی غير از نظر شخصی افراد نوشته ميشه يا شايد فکر می‌کنند خواننده ها لايق توهين شدن هستند و خودشون نه! فکر می‌کنند خودشون چون تريبون ثابت و مشخصی دارند حق دارند هر چی دوست دارند بگن ولی بقيه نه! عده‌ای هم گلايه دارند از کسانيکه بدون اسم يا با اسم مستعار کامنت می‌نويسند٬ اين افراد رو ترسو و  بزدل خطاب می‌کنند بدون اينکه يادشون بياد که يکی از خصوصيات دنيای اينترنت اينه که حرف آدمها بيشتر از اسم و فاميل و موقعيت اجتماعيشون و اون چيزی که واقعاْ هستند اهميت داره!به خاطر همينه که ما می‌پذيريم که يک بلاگر تا هر وقت که دوست داشت ناشناس باقی بمونه و بهش حق می‌ديم که هيچ‌ وقت خودش رو معرفی نکنه. حالا چرا وقتی يک کامنتِ مخالفِ بی‌نام دريافت می‌کنيم اينقدر عصبانی می‌شيم؟!!(اگه دقت کنيد هيچکس به وبلاگی که با اسم مستعار نوسته شده و يا به نظر موافقی که بی اسم نوشته بشه اعتراض نمی‌کنه)  مثل اينه که يک نفر که وابسته به دولت هست بگه بلاگرهای مخالف که خودشون رو به طور کامل در وبلاگشون معرفی نمی‌کنند٬ يه مشت آدم ترسو و بزدل هستند که از ترسشون ترجيح می‌دن ناشناخته نظرشون رو ابراز کنند!!!!

يک نمونه از گلايه نويسنده از خواننده ها رو می‌تونيد
اينجا ببينيد.تا اونجا که من يادم مياد تنها موردی هست که بدون توهين و تحقير خواننده ها رو به آرامش دعوت کرده و فکر می‌کنم همين باعث می‌شه ديگران بيشتر به درخواستش احترام بذارند.

خيلی از مشکلات ايران سر اين گوشت کوبه٬ تا زمانيکه شکسته نشه٬ دست به دست می‌گرده و به هر حال بر سر يک عده فرود مياد.نه اينکه شکستنش سخت باشه‌ها٬ ظاهراْ بيشترِ آدمها اينقدر محو تصميم گيری بر سرِ جهتِ فرود آمدنش هستند که حتی وقت نمی‌کنند به لزوم وجودِ خودش فکر کنند. شايد با هر شکافی که روش بوجود بياد يک قدم به رعايت حقوق بشر نزديکتر بشيم. به شرط اينکه فکر نکنيم تنها کسی که بايد حقوق بشر رو رعايت کنه شيرين عباديه و تنها کسانی که دارن اونو نقض می‌کنن خاتمی و حکومتی‌ها هستند.
هميشه خوندن وبلاگهايی برام جالبه که علاوه بر اينکه حرف‌های جدی و عميق می‌زنند سعی نمی‌کنند يه ليست از بدها و خوبها (از همونها که از زمان مدرسه ياد گرفتيم) ارائه بدند يا اينکه حداقل به کسانی که از نظرشون  توی ليست بدها قرار می‌گيرند توهين نمی‌کنند. 

پی‌نوشت: آرش بعد از خوندن اين مطلب٬ از من خواست يک توضيح رو اضافه کنم  حالا ديدم بانو هم توی نظرخواهی در موردش گفته. هر چند که در حد امکان توی متن بهش اشاره شده ولی بازم اضافه می‌کنم که: دليل اينکه من بيشتر در مورد يک طرف ِ هر کدوم از اين ماجراها توضيح دادم اينه که اشتباه بودن رفتار طرف مقابلشون تقريباْ به اندازه کافی ثابت شده ( به ترتيب آمده در مثالها: عملکرد حکومت فعلی- رفتار نسل قديم که ديگران رو مجبور به حفظ بعضی سنتها می‌کنند - کسانی که در کامنتها به نويسنده وبلاگ توهين می‌کنند)  بنابر اين چيزهای که من بالا گفتم به معنی حمايت از اينها نيست بلکه منظورم اين بوده که روش رفتاری جايگزينها هيچ تفاوتی نکرده ( منظورم اکثريت هست نه مورد)  و فقط جهت گيری عوض شده. در واقع هدفم از آوردن مثالها اثبات قانون بقای  کوبيدن بوده و نه چيز ديگه.

آيدا

................. ___________________________________________

یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢

بدون شرح

اطلاعيه از کيهان لندن(۲۱-۱۵ ژانويه ۲۰۰۴):

متخصص در امور روابط و عشق

Mr KHALIL Expert in Relationship & Love
God Gifted Spiritual Miracle Worker
Solve all problems in a few days regarding:
Love, Marriage, Bad Luck, Relationships, Exams
Career, Depression, Friend, Family, Immigration, Black
Magic, Jealousy, House Blessings and Money

ANY PROBLEMS YOU HAVE WILL BE SOLVED IN A FEW DAYS
Contact the solution man on
Tel:0..............9 Mob:0...........7
<>

آرش

................. ___________________________________________

چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

ماهتاب

نفسش را که تو داد٬ گرد و خاک با هوای آکنده از بوی نا توی ريه هايش پيچيد و ناخودآگاه سرفه‌اش گرفت. سرفه٬ درد تازه آرام گرفته شکمش را بيدار کرد. شوری خون روی لبهای خاک گرفته تشنگيش را به يادش می آورد. دستش را بلند کرد که لبانش را پاک کند ولی درد تيزی از شانه تا مچش دويد و چشمانش سياهی رفت٬ فکر کرد: دستم شکسته. از بالای سر باريکه نوری راهش را ميان گرد و خاک توی هوا باز کرده بود. پاهايش را نمی توانست حس کند. ملاف سفيدی که حالا به خاکستری ميزد تا کمرش را پوشانده بود. از بيرون صدای گريه دوری می آمد. فريبا به يادش آمد و آن چشمان معصوم که هميشه توی چشمانش خيره می شدند هرگاه که چيزی می خواستند. قطره اشکی که از گوشه چشمش لغزيد و تا لبش پائين آمد دوباره ياد تشنگی را باز آورد. ديشب قبل از خواب ليوان آب را کنار رختخواب گذاشته بود ولی حالا پيدايش نمی کرد. دير خوابيده بود و خستگی هنوز توی بدنش مانده بود اما درد٬ خستگی را از يادش برده بود و لبان خشکش٬ درد را کم رنگ می کرد. تکه آهنی که از آوار سقف بيرون زده بود چند سانتيمتری بالای سرش ايستاده بود٬ فرجامهای تلختر ممکن را فرياد می زد. دلش بيتاب بود٬ برای مادر٬ پدر و مهتاب. چند روز بود که مهتاب را نديده بود٬ آن دستان کشيده زيبا را. حالا کم کم بی حسی پاها جايش را به گزگز تيزی می داد که سخت بی صبرش می کرد. صدای همهمه ای از بيرون می آمد. مورچه آی آرام روی قسمتی از سقف که تا نزديک صورتش آمده بود پرسه ميزد. صدايش را جمع کرد و فرياد زد:«کمک». ناله‌ای از گلويش بيرون آمد٬ محو و آرام. ساعت ديواری گوشه‌ای افتاده بود و صدای تيک تاکش هنوز می آمد٬ ولی تاريکی نمی گذاشت ببيندش. حضور کسی را در آن نزديکی احساس کرد. و ريزش خاک از سوراخ بالا حسش را تائيد کرد.تکه سنگی بالا جابجا شد و ناگهان تکه‌ای سقف که روی پاهايش بود تکانی خورد. فريادی بلند از گلويش سکوت را پاره کرد و فريادی از بيرون انعکاس دردش را تا دوردستها برد. کسی فرياد زد:«يکی اينجا زنده ....» ولی تاريکی مطلق صدا را در خود محو کرد.....

چشمانش را که باز کرد مهتاب همه جا پخش شده بود. پتوئی که رويش کشيده شده بود کمی از سوز سرما را می گرفت. کنارش چادری را می ديد که صليب سرخ رنگی رويش نقاشی شده بود. سر بالا کرد و ماه را ديد٬ سفيد و مثل هميشه......

آرش

................. ___________________________________________

شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

مهاجران

صندوق‌خونه:
اين قسم خوردن براي وفادار موندن به Her majesty! ملکه اليزابت، داره همه لذت سيتيزن شدن رو ازم مي‌گيره!

بعضی کارها زمانی سختيشون واقعاْ حس می‌شه که به انجامش نزديک‌تر می‌شيم.

آيدا

................. ___________________________________________

سه‌شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٢

 

آژند:

ديروز که باز می گشتم،
همه ی راه را آفتاب غروب می کرد.
می دانی غروب چيست؟

آن بالا، ابرها چون کوه ها می ماندند:
ديواری در افق برکشيده، سياه در دل کوير.
می دانی کوير چيست؟

در راه بازگشت،
در تمام راه،
آفتابی در کويری غروب می کرد.
می دانی دل چيست؟

آيدا

................. ___________________________________________

شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

همه برابرند٬ بعضی ها برابرترند! *

شرق:كبري كه در سن ۲۰ سالگي و براي نجات از وضعيت نامطلوب خود تصميم گرفت با مردي ۳۵ سال بزرگ تر از خود ازدواج كند تا به گرفتاري دختران جوان همتاي خود دچار نشود در اولين سال ازدواج ثبت نشده خود مرتكب قتل مادرشوهرش شد، بارها در شعبه ۱۶۰۸ مجتمع امور جنايي تهران به قاضي محمد سلطان همتيار گفت كه در ازدواج ثبت نشده اش بارها تحقير شده است و مادر شوهرش او را «گلي» صدا مي كرد تا وي را كلفت خانواده معرفي كند نه عروس خانواده.
اخبار روزکبرا رحمان پور ديروز اعدام نشد. حالا پانزده روز ديگر فرصت هست تا کسانی که می توانند برای نجات جان او تلاش کنند

                        -------------------------------------------------------------------------

من هم با مجازات اعدام کاملاْ مخالفم. معتقدم که خانواده مقتول چه در اين مورد و چه در موارد مشابه بايد قاتل را ببخشند ولی با توجه به اينکه من به جای آنها نيستم٬ حرفم در حد يک ادعا باقی‌خواهد ماند. مثل ديگران از خواندن داستان زندگيش متاثر شدم و هرگز راضی به اعدامش نيستم. ولی دوست ندارم حساب کبری را به دليل زن بودن يا فقير بودن از ديگر قاتلان جدا کنم.هرگز راضی نميشوم بپذيرم که کسی در شرايط خاص حق دارد آدم بکشد.اگر اشتباهی در تشخيص قتل عمد(و نه قتل برای دفاع از جانش درآن لحظه خاص) رخ داده٬ صورت مسئله کاملاْ فرق ميکند ولی اگر تشخيص قتل عمد صحيح باشد٬ نه ازدواج اجباری٬نه بالا بودن سن شوهر٬نه فقر شديد کبری و نه بدرفتاری مادرشوهر و تغييردادن نامش به گلی٬هيچکدام کارش را توجيه نمی‌کنند. بعنوان يک انسان حاضرم موارد زير را بپذيرم:

۱- هرگونه تلاش و اعمال فشار به مراجع قانون گذار در داخل ايران و سازمانهای بين المللی برای لغو مجازات اعدام در ايران
۲-درخواست از خانواده مقتول برای بخشيدن کبری
۳-درخواست بررسی شرايط قتل و تشخيص صحيح
۴-هرگونه تلاش برای آموزش دادن به امثال کبری و اشاره به اينکه کبری می‌توانست هوش و آگاهی‌اش را که اين روزها از زبان ديگران و بخصوص وکيل مدافعش تاييد شده  در جهت بهبود وضع زندگی‌اش بکار ببرد

اگر در زمينه حقوق بشر يا حقوق زنان فعاليت داشتم ٬در اين چهار زمينه فعاليت ميکردم ولی اينکه حساب يک مورد را از بقيه جدا کنيم و بگوييم چون دليل ارتکاب به قتلش جامعه بوده بايد بخشيده شود به نظرم عادلانه نيست. هيچکس قاتل به دنيا نمی آيد. همه قاتلان تحت تاثير جامعه قاتل می‌شوند: تحت تاثير يک پدر ظالم٬يک خانواده بی بند و بار ٬ يک دوست خطاکار٬ يک اجتماع بيمار يا يک جنون لحظه ای. اينجا حساب ديگر حساب باطبی و جرم سياسی نيست که ما اصلاْ آن را جرم نمی‌دانيم. اينجا صحبت از قتل نفس است که هيچکس آنرا تاييد نمی‌کند.

اگر قانون را قبول نداريم بايد در جهت عوض شدن آن تلاش کنيم و اگر قانون را قبول داريم يا تلاشمان هنوز عملی نشده٬ همه را در مقابل آن يکسان ببينيم و کسی را مستثنی نکنيم. همانگونه که نمی‌پذيریم که کسی با توجه به جنسيت و ثروتش محکوم شود٬نپذيریم که کسی به اين دلايل تبرئه شود.

فعاليت فعالان حقوق بشر و حقوق زنان تا جايی قابل قبول است که به سمت تساوی حقوق پيش برود نه تبعيضِ منفی. پدر و مادری را در نظر بگيريد که معتقدند به اينکه نبايد بين فرزندانشان فرق بگذارند٬بارها ديده ام اينگونه خانواده ها برای اينکه فرزند دوم احساس کمبودِ محبت نکند٬ همه توجهشان را به او معطوف می‌کنند و در نتيجه فرزند اول پس از مدتی فراموش می‌شود يعنی در واقع به جای رعايت مساوات٬ تبعيضِ معکوس اعمال می‌کنند . متاسفانه بسياری از تلاشهای امروزی در اين جهت است.

به عنوان يک زن عقيده دارم وقتی ميگوييم زن و مرد بايد برابر ديده شوند ٬وقتی ميگوييم زنان مهندس بايد بتوانند در کارهای فنی و زنان پزشک در روستاهای دور افتاده به کار مشغول شوند٬ ديگر نبايد توقع داشته باشيم آقايان در مطب دکتر و اتوبوس جايشان را به ما بدهند. نبايد توقع داشته باشيم  زنی به دليل زن بودنش تبرئه شود.

*اين عنوان از مقاله خانم شادی صدر  برداشته شده.

 

پی نوشت:دليلم برای نوشتن مطلب بالا اين بود که در چند روز گذشته سرگذشت کبرا صفحه های بسياری از روزنامه ها ٬ مجله ها و حتی وبلاگها را به خود اختصاص داده و در اغلب اين موارد سعی شده با تشريح شرايط زندگی کبری (که در بعضی از موارد سعی در جانبداری و  توجيه عمل او توسط نويسنده  به وضوح مشاهده می‌شود) ٬ جرم او (حتی به مقدار کمی) سبکتر از يک قاتل جلوه داده شود.با توجه به اينکه به نظر ميرسد بيشترين دليل توجه به کبری٬قرار گرفتن او در شرايطی‌ست که مشخصاْ به دو دليل عمده جنسيت و فقرش در آن قرار گرفته٬بنابراين معتقدم مخالفان مجازات اعدام می‌توانند به بررسی نمونه های مختلف بپردازند تا شبهه حمايت (حتی اندک) از عمل بعضی قاتلان بوجود نيايد. پس حتی در مورد ۲ اشاره ام به کبری به عنوان يک اعدامی است نه يک شخص خاص.

آيدا

................. ___________________________________________

سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢

اشاره

باز هم فاجعه٬ باز هم بلا٬ باز هم مرگ هزارها انسان
تعداد تلفات جانی حادثه فقط قله کوه يخی است که از اين فاجعه انسانی می بينيم٬ انسانهای بی خانمان٬ سرمايه های خاک شده٬ شغلهائی که ديگر وجود خارجی ندارند و زخمه های روحی امتداد فاجعه ای هستند که روزهای ما را تلخ کرده است. اين روزها همه ناراحتند و افسرده. و همه بدنبال مقصر می گردند. و کم نيستند انگشتانی که دولت را نشانه می گيرند. من شخصاْ با حکومت فعلی ايران موافقتی ندارم ولی اين سهل انگاری ساده لوحانه را هم قبول ندارم. سالهاست که ما ايرانيان عزيز سر زير برف انکار فرو برده‌ايم و انگشتمان را نشانه گرفته‌ايم٬ به هر جهتی دور از خودمان. روزی دولت است٬ روزی استکبار است٬ روزی شاه٬ روزی آخوند..... اشتباهاتمان و کمبودهايمان را چه ساده فرا می فکنيم به آنکه مقصرش می خوانيم و حتی خودمان يادمان ميرود که دستانمان هنوز گلی است. ياد گرفته‌ايم که نگاهمان به همسايه باشد و آنچه او دارد از خدا بخواهيم و از دولت توقع داشته باشيم و خود کنار ديواری بنشينيم تا مرکب مراد تازان بيايد.

برادر٬ خواهر٬ از ماست که بر ماست٬ سالهاست که هر آنچه می خواهيم می کنيم و چون به عوارضش دچار می شويم انگشتمان را نشانه می رويم. اين روزها اينجا و آنجا می خوانی که مقصر اصلی اين تلفات دولت است٬ و زلزله ۳/۷ ريشتری ژاپن يک کشته داده و اينکه بايد به که فحش داد؟.....به که بايد فحش داد؟ به کسی که برای تائيد نقشه غير استاندارد خانه‌اش رشوه داد يا آنکه رشوه را قبول کرد؟ به آن مهندسی که نياموخته يا او که به او نياموخت يا او که از اجرای دانسته‌های مهندس می گريزد؟.....متاسفانه سفره بسيار گسترده‌ايست و همه ما دستی بر اين خوان داريم.

در ايران ما ساليانه بيش از بيست هزار نفر در اثر تصادفات جاده‌ای می ميرند. ميزان مرگ جاده‌ای در انگلستان در سال ۲۰۰۱ فقط ۳۳۱۱ نفر بوده است. فاجعه‌ای کمتر از زلزله نيست. و عاملش کيست؟ دولت؟ يا من و تو؟ آنکه قانون می گذارد يا آنکه نقض می کند؟ و مائيم که اگر دولت جريمه ها را زياد کند تا شايد ما قانون را بهتر رعايت کنيم فريادمان به آسمان است.

بشر ناگزير است به زندگی٬ اين فاجعه هم می گذرد همچون بوئين زهرا و رودبار و..... آنچه ميماند خاطره تلخی است و درسی که اگر بگيريم. اگر ژاپن اينگونه در برابر زلزله مسلح است يادگار زخمهای زلزله توکيوست با تلفاتی نزديک به ۱۰۰۰۰۰ نفر. دولت اگر چه کار بسيار ميتواند بکند و نمی‌کند ولی تا ما نياموزيم که ايران را ما می سازيم نه تنها دولت٬ همين آش است و کاسه‌ای که شکسته.

آرش

................. ___________________________________________

دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢

 

                                                                                                                                      

نه فکرم کار می‌کند برای مطلب نوشتن و نه دوست دارم عکسی اينجا بچسبانم ٬فقط چند لينک که شايد تکراری باشند:   

*کسانی که ميخواهند از خارج کشور کمک کنند ميتوانند از وبلاگ هاله و مهشيد خبر بگيرند که مثل هميشه
 پر تلاش و پی‌گير و خستگی ناپذيرند.   

*چند پيشنهاد ازعصيان 
  
*مطلب پدرام را بخوانيد 

*يک فکر جالب که نميدانم عملی هست يا نه.اميدوارم باشد. 
                                                              
*خدايا!با توام
    

آيدا

................. ___________________________________________

جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢

 

نميدانم چه بگويم! می‌خواهم چيزی بنويسم تا مطلب قبلی آخرين نوشته نباشد٬ نا متناسب است با اوضاع فعلی برای کسانی که شايد مثل من در وبلاگ ها دنبال خبر می‌گردند.

فراز:
ملت من غصه داره.... شهر پرشكوه كدومه؟ نخواستيم
ملت من عزا داره... ارگ باستاني بم كدومه ؟ نخواستيم
ملت من داغداره... كريسمس كدومه؟ نخواستيم
ملت من تب داره ... مي كدومه ؟ نخواستيم

................. ___________________________________________

جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢

chester

موندن پشتِ در سوپرمارکتی که پنج دقيقه پيش تعطيل شده و احتمالاْ دو روز آينده هم تعطيله٬در حاليکه توی خونه چيزی برای خوردن نباشه شروع خوبيست.
 پس :
کريسمس مبارک
سال نو مبارک
تعطيلات خوش بگذره

ظهر رفتيم چستر(chester). دور نيست( ۱۴ مايل ).شهر٬ تاريخی و بسيار زيباست. ديواری که دو هزار سال پيش برای حفاظت از شهر ساخته شده٬هنوز ديدنيست البته کاربرد اصليش را کاملاْ از دست داده٬انگار که در شهر فرو رفته باشد.
وقتی روی ديوار که راه باريک 
زيبايی را برای پياده روی ميسازد راه ميروی حتی ممکن است متوجه نشوی که سنگهای زير پايت روزی ابهت و ارتفاعشان بيشتر از زيباييشان بوده.
هوای مطبوع٬مناظر زيبای رودخانه و درختان و حتی خانه ها ٬يک ظهر دلپذير را برايمان ساخت.چه عيبی دارد که حتی يک فروشگاه باز هم نديديم و خيابانها کاملاْ خلوت بود!! در عوض آرامش به اندازه کافی بود.

 

 

 
 

 


                      پل                                                             قلعه ساخته شده در سال ۱۰۷۰

آيدا

               

................. ___________________________________________

دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

يلدا

 

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف صبا بازآمد

برکش ای مرغ سحر نغمه داودی باز
که سليمان گل از باد هوا بازآمد

 

-----------------------------------------------------------------------------

شب يلدا:
نتيجه هنری:فيلم همش فيلمه
نتيجه اجتماعی:در عروسی عربها چای نخوريد
نتيجه عشقی:مرغول را بر افشان
نتيجه اخلاقی:دزدها به بهشت نميروند

 

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ