سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢

سلام دوباره

سلاااام

ببخشيد که اينقدر دير آپديت می‌کنم! تو اين مدت٬ تمام وقت که گرفتار نبودم ولی بعضی وقتها آدم  سرش خيلی شلوغه و حوصله نداره توی چند دقيقه‌ای که آزاد می‌شه وبلاگ بنويسه. خونه عوض کردن بيشتر از اون چيزی که فکر می‌کردم وقت گير بود. يک مدت دنبال خونه می‌گشتيم٬ بعدش درگير کارهای بنگاه و تحويل خونه بوديم٬ بعد اسباب کشی و خريدن وسايل لازم٬  هنوز هم که درست و حسابی جا نيفتاديم. خوبه که خونه‌ای که گرفتيم رو دوست داريم وگرنه خيلی بيشتر از اين دلمون برای خونه زير درخت گيلاس تنگ می‌شد. خونه قبلی در واقع توی محوطه بيمارستانی بود که آرش کار می‌کرد٬ پشت خونه چند تا درخت گيلاس بود و اطرافش هم پر از انواع و اقسام درخت گيلاس و سيب. يکی از گيلاسها روی پنجره‌ای که کامپيوتر کنارش بود سايه انداخته بود و در واقع ما زير درخت گيلاس می‌نشستيم و وبلاگ می‌نوشتيم. اسم وبلاگ هم از همينجا می‌آد. حالا خوشحالم که اين اسم رو -با اينکه خيلی دوستش نداشتم- برای وبلاگ گذاشتيم چون هميشه يادمون می‌مونه که زندگی مشترکمون رو توی خونه‌ای که زير يه درخت گيلاس بود شروع کرديم:)

تو اين مدت در جريان جستجو برای خونه کلی اتفاق افتاد و آدمهای عجيب و غريب ديدم٬ انگار در مملکتمون هم اتفاقهای جالبی افتاده. قضيه داره خيلی جالب می‌شه حالا که اصلاح طلبها کاملاْ دارن می‌رن کنار٬ نوبت اپوزيسيون خارج نشين هست که اينقدر وعده داده بودند که اگه اصلاح طلبها شکست بخورن و حکومت يکدست بشه و همه جا پر ازظلم و بی عدالتی بشه٬ امداد غيبی و کمک بين المللی مياد و ما هم چنين و چنان می‌کنيم. حالا اين گوی و اين ميدان٬ خدا رو شکر مورچه داره کشته می‌شه و اصلاحات مورچه‌ای هم متوقف! ببينیم خارج نشين ها چه کار می‌خوان بکنند!! فقط اميدوارم منظورشون از امداد غيبی٬ سفر پرنس چارلز به ايران نبوده باشه

از دوستانی که در اين مدت به فکرمون بودند خيلی خيلی ممنون. کسانی که ميل زدن و يا پيغام گذاشتن و حتی کسانی که فقط ما رو تو يادشون نگه داشتن٬ واقعاْ لطف دارن. مطمئن باشيد که ما قدرتون رو می‌دونيم.

آيدا

پی‌نوشت:يادم رفت بگم٬ درسته که اينروزها بيشتر من اينجا می‌نويسم ولی آرش هم هنوز اينجا صاحب خونه‌ست ولی اون ديگه از من گرفتار تره و تقريباْ هيچ وقت آزادی نداره به خاطر همين..... دوستانی که لطف می‌کنند بهمون لينک می‌دن اگه ممکنه يه کم بيشتر لطف کنند و با اسم من تنها لينک ندند٬ اينجوری خيلی احساس تکروی بهم دست می‌ده

................. ___________________________________________

چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢

 

ما به زودی می‌آييم. اين روزها اينترنت درست و حسابی نداشتيم٬ شديداْ هم گرفتار رتق و فتق امور بوديم. ديگه کم کم داره رو به راه می‌شه.

آرش و آيدا

................. ___________________________________________

چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢

تو

می‌دانی...

برای من در زندگی٬ هيچ چيز شيرين‌تر از همراه داشتنِ تو نبوده. حرفت را می‌شنوم و می‌فهمم٬ حرفم را می‌شنوی و می‌فهمی. اينقدر خوبی که آرامم می‌کند٬ اينقدر خوبی که به من قدرت می‌دهی تا آرامت کنم. با اعتمادت خودم را باور کردم و تو را هم.

حالا ديگر تعريف ''گذشت'' و ''فداکاری'' برايم عوض شده٬ خيلی وقتها دنبال فرصتی هستم تا با پذيرفتن آنچه می‌خواهی٬ از خوشی لبريز شوم و آنوقت چه لذتی دارد اين توانستن و پذيرفتن.

اين چيزيست که فکر نمی‌کردم بتوانم بدستش بياورم;  يک همراه هميشگی٬ همانی که می‌خواهم٬ حتی خوشرنگتر از روياها!

اما ديگر روياها را دوست ندارم! می‌خواهم باور کنم که واقعی شده‌ای و می‌مانی.

آيدا

................. ___________________________________________

سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

 

به کسانی که به مطالبی که من اين چند مدت در مورد لزوم واقع‌بينی و جايگزين کردن آن به جای برداشتهای شخصی و تخيل می‌نويسم علاقه دارند٬ توصيه می‌کنم اين وبلاگ را حتماْ ببينند. من از طريق وبلاگ رويا کشفش کردم. ممنون رويا جان.

پانته‌آ هم تحليل خيلی جالبی در مورد مسئله انتخابات نوشته. البته من با قسمتی از آن زياد موافق نبودم که در اين مورد نظرم را در نظر خواهی نوشتم ولی در مجموع به نظرم خيلی عالی بود. و همينقدر که کسی که سالها از ايران دور بوده تا حد زيادی واقع بين مانده٬ جای بسی خوشحاليست!!

دوستان عزيز توجه کنيد که من اصراری به دنبال کردن مسئله انتخابات و پی گيری مسائل سياسی ندارم حرف من اين است که دوست دارم واقع بين باشيم. چسبيدن به موضوع انتخابات به صورت موردی و با توجه به اقتضای اين روزهاست وگرنه موارد غير سياسی  هم برای مثال زدن زياد هست.

پی نوشت مطلب قبلی را هم فراموش نکنيد بخوانيد!!

راستی آخرين مطلبی که اسد نوشته را يادم رفته بود بگويم و همچنين توضيحی که قهوه‌چی در نوشته روز ۲۹ دی‌اش به يکی از نوشته‌های چند روز پيش من اضافه کرده.

پی نوشت: خواندن مطالب فوق به کسانی که نوشته‌های اخير من را دوست ندارند شديداْ توصيه نمی‌شود.

................. ___________________________________________

دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

تقدير و تشکر

تصميم دارم از گردانندگان نشريات شلمچه و يا لثارات و بقيه نشريات وابسته به عاشقان ولايت يک تشکر رسمی بکنم.درست است که خيلی تندرو هستند٬ اينقدر نسبت به هدفشان تعصب دارند که به خاطرش حاضرند خيلی کارها بکنند٬ درست است که از شدت اعتقاد به راهی که انتخاب کرده‌اند خون جلو چشمشان را گرفته و ديدشان را کاهش داده ولی همينقدر که ناسزاهای ناموسی را به طور علنی نثار مخالفانشان نمی‌کنند واقعاْ جای تقدير دارد.

 

پی‌نوشت۱:نمی‌دانم شلمچه و يالثارات الان فعال هستند يا نه٬ برای مثال آوردمشان.

پی نوشت ۲:چطور جرات کردين اين مطلب تقدير و تشکر رو جدی بگيرين؟!!! يعنی واقعاْ به من می‌خوره که اين حرفها رو جدی بزنم؟!!! نگران تبليغات برای اين نشريه‌ها هم نباشيد٬ اونها خودشون خوب می‌دونن که من فقط ازشون سوء استفاده کردم:D در واقع به ''در''  گفتم که  ''ديوار''  بشنوه!! درضمن  مستحضر هستيد که  ''در''  و  ''ديوار''  هردوشون گوش ندارند که چيزی بشنوند! 
البته من معتقدم که بابت کارهای مثبت ديگران بايد ازشون تقدير کرد ولی درصورتيکه ظرفيتش رو داشته باشند نه در همه موارد :)

پی نوشت۳: اينکه گفتم مطلب جدی نبود منظورم اينه که بيشتر حالت کنايه‌ای داشت تا جدی نه اينکه من خواستم شوخی کنم يا مسخره!!

آيدا

................. ___________________________________________

شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢

 

حرفهای اينترنتی فقط متن دارند و از لحن و حالت خبری نيست بنابراين٬ اينکه متن چه چيزی را می‌رساند٬ بستگی زيادی به لحن و صدايی که خواننده برايش در نظر می‌گيرد دارد. با توجه به اينکه من نه حس خود دانا بينی دارم و نه حس دشمن دوستی ترجيح می‌دهم از اين به بعد اگر خواستم جايی کامنت بگذارم به خصوص در وبلاگ کسانی که من را فقط و فقط از طريق وبلاگ می‌شناسند و حتی نمی‌دانند وجود خارجی دارم يا نه٬ حرفهای خيلی جدی و خيلی شوخی نزنم. به عبارتی: علاقه خاصی به اينکه احتمالاْ از حرفهايم سوءبرداشت شود ندارم. دوستی صرفاْ وبلاگی٬ قوانين خاص خودش را دارد.قابليت اين را دارد که در کوتاهترين زمان ممکن به دشمنی تبديل شود و برعکس.

در وبلاگ خودمان٬ حرفهايم را برای بوجود آمدن بحث و تبادل نظر می‌زنم. فرقی نمی‌کند خواننده با من موافقت کند يا مخالفت فقط اين برايم مهم است که نظرش به دور از تعصبات عجيب و غريب باشد و منطقی نظر بدهد. اگر يک نفر در کامنت مخالفش چيز جديدی به من ياد بدهد برايم خيلی بهتر از اينست که کسی متعصبانه و غير منطقی نظر موافق بدهند. بنابراين توصيه می‌کنم اگر خواننده وبلاگ ما هستيد حرفهايمان را متعصبانه نخوانيد و اگر احياناْ از چيزی انتقاد کرديم آن را به حساب دشمنی با ديگران نگذاريد.  

بعضی از نوشته‌های انتقادي٬ ممکن است خطاب به فرد يا افراد خاصی باشد٬ در اين صورت باز هم برای تبادل نظر با دوستان غير متعصب آنها را مطرح می‌کنم. چون بسياری از اين افرادِ موردِ انتقاد متعصب تر از اين هستن که حتی حاضر بشوند نوشته مخالفشان را دقيق بخوانند و توجهی به آن بکنند. بنابر اين نام بردن از فرد يا افراد به معنی اين نيست که اين موضوعها را حاضرم با خود آنها هم مطرح کنم. بخصوص در مورد مسائل سياسی خوب می‌دانم که کسی که سالهاست هدف خاصی را دنبال می‌کند حداقل با حرف من و امثال من تکان نخواهد خورد هر چند که خودش اين موضوع را تکذيب کند. بنابراين اگر سبک بعضی نوشته‌ها شبيه اطلاعيه است لطفاْ فکر نکنيد واقعاْ قصد داشته‌ام اطلاعيه صادر کنم.

اينکه در موقع نوشتن زياد'' من'' '' من'' می‌کنم به دليل احساس ''زيادی خود تحويل گيری'' نيست ٬ برای اينست که تاکيد کنم که فقط از طرف خودم حرف می‌زنم و قصد کلی حرف زدن را ندارم. درس ''حذف به قرينه'' را تا حدی بلدم و همينطور می‌دانم که بسياری از نوشته‌ها بدون بکار بردن ''من'' زيباتر هستند ولی بعضی وقتها برای اينکه شبيه اطلاعيه نشوند از خير زيباترشدنشان می‌گذرم.

آيدا

................. ___________________________________________

سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

درود بر سيم آخر

چون خواننده وبلاگمان هستيد و بهتان اطمينان دارم٬ به شما می‌گويم! فقط لطف کنيد تا زمانی که وقتش نشده صدايش را درنياوريد چون ممکن است با علنی شدن جريان همه چيز به هم بخورد. نمی‌دانم از کجا شروع کنم. راستش من دارم خودم را آماده می‌کنم که حکومت ايران را به دست بگيرم. از ديشب تا حالا دارم در موردش فکر می‌کنم و می‌بينم اگر همه چيز خوب پيش برود اصلاْ هدف دور از ذهنی نيست. اين نقشه وقتی به ذهنم رسيد که به پروژه ''سيم آخر'' خوب فکر کردم. ديدم اکثر نظرهايی که در رابطه با انتخابات داده می‌شود اينست که بياييد به ''سيم آخر'' بزنيم. هيچ کس حتی در مورد يک قدم بعد از سيم آخر حرفی نمی‌زند. من هم زرنگی کردم و در مورد بعدش فکر کردم و اينطوری بود که تصميمم را گرفتم. ديدم هيچ کس بهتر از خودم برای حکومت مناسب نيست. البته ديکتاتور نيستم و از اين به بعدش را با هم فکری و مشورت با شما پيش می‌روم.
قبلاْ فکر می‌کردم مردم بيشتر دوست دارند اصلاح طلبان قدرت را به دست بگيرند ولی الان می‌بينم آنچنان از اصلاح طلبان و احزاب داخلی روی‌گردان شده‌اند و آنها را زير پايشان له می‌کنند که معلوم است ديگر قصد روی کار آوردنشانرا ندارند. حکومت فعلی و ولايتی‌ها هم که اصلاْ اسمشان را هم نمی‌شود آورد. دو انتخاب باقی می‌ماند يکی افراد و گروههايی که خارج از ايران فعال هستند و ديگری سوپرمن. در مورد گروههايی که خارج هستند که چند مسئله هست: يکی اينکه هيچ‌کدامشان طرفداران زيادی در بين مردم ندارند و با توجه به اينکه تا حالا وقت کافی برای جذب مردم داشته‌اند٬ ديگر  اميد زيادی نيست. بعضی از اين گروهها ايده‌آليست هستند يا ايدئولوژی خودشان را دارند ولی چون هر گروه مردم ايران ايده‌های خاص خودشان را دارند به هر حال تعداد طرفداران هر کدام از افراد يا گروهها از حد خاصی بالاتر نمی‌رود. در مورد ائتلافشان هم٬ اکثر اينها از نظر عقيدتی و رفتاری کاملاْ با هم در تضاد هستند و تنها وجه اشتراکشان دوری از ايران و مخالفت با جمهوری اسلاميست٬ بنابراين وقتی به ايران برسند و جمهوری اسلامی هم در کار نباشد خيلی بعيد است که بتوانند با هم سازش کنند. نمونه‌های جنگ و جدالشان را در همين وبلاگستان و قبل از رسيدن به سيم آخر هم می‌شود ديد. در ضمن اين گروهها به طور کلی با سازش کردن مخالفند و به همين دليل اصلاح طلبان را زير سوال می‌برند چون معتقدند به جای جنگيدن و کنار زدن راستی ها٬ دارند با ملايمت و سازش با آنها رفتار می‌کنند. تازه به فرض اينکه توانايی سازش را به طور کامل داشته باشند بايد اول فکری به حال روی کار آمدن ائتلاف و جلب رای مردم بکنند. هيچ معلوم نيست کسی که طرفدار* و مخالف + است٬ به ائتلاف اين‌دو رای بدهد. خوب پس با توجه به دور بودن افکار و عقايد اينها از شرايط فعلی ايران و عدم شناخت کافی مردم از آنها و احتمال ضعيف به نتيجه رسيدن سازششان و حمايت مردم٬ اين مورد هم کمرنگ می‌شود. می‌ماند سوپرمن. تا ديشب اصلاْ يادم به سوپرمن نبود يکی از وبلاگرها اسمش را آورده بود. ولی نمی‌دانم که سوپرمن اصلاْ اسم ايران را تا به حال شنيده يا نه! و اگر ايران را بشناسد و همه خوب و بدش را هم بداند و بخواهد برای عمليات نجات به ايران برود مردم به او اطمينان می‌کنند؟ درست است که بازيگر است و ممکن است بتواند خوب خودش را معرفی کند ولی ناجی بودن يک حرف است و جلب کردن مردم حرف ديگر. قسمت اول فکرهايی که کردم اين بود. درواقع تا اينجا به اين نتيجه رسيدم که اگر سيم آخری در کار باشد گزينه‌ای که حداقل بتواند تعداد قابل توجهی از رای‌ها را جلب کند نيست!!! ديدم مردم حداقل در يک چيز توافق نظر دارند و آن اينکه سيم آخر يعنی برگزاری رفراندوم. وقتی من که از ۹۰٪ دوستان و آشنايانی که در ايران دارم فضولتر هستم  و اين باعث می‌شود که به همه جا سرک بکشم و خبر جمع کنم و از نظر خيلی از آنها به اندازه کافی هم بيکار هستم که به اين مسائل فکر کنم٬ گزينه‌ای  برای انتخاب کردن در رفراندوم ندارم پس خدا به داد بقيه برسد. شما فقط شيوه تحليل کردن من که ۴ کلاس سواد دارم و حداقل به خودم زحمت نگاه کردن به دور و برم را می‌دهم را ببينيد و حساب کار بقيه را بکنيد. خلاصه اينکه تصميم گرفتم با لباس سوپرمن خودم را معرفی کنم. با توجه به اينکه سوپرمن فارسی بلد نيست هم شانس من بيشتر می‌شود. می‌دانم که شما خواننده‌های عزيز هم به من رای می‌دهيد. فقط لطفاْ منتظر باشيد هر وقت وقتش شد بهتان اشاره می‌کنم تا به اقوام و آشنايانتان سفارشم را بکنيد. درست است که من تا حالا خودم و برنامه‌هايم را معرفی نکرده‌ام ولی باور کنيد آزادی و عدالت را بر بالهای کبوتر٬ نه! نه! ببخشيد بر بالهای خودم٬ برای ايرانيان به ارمغان می‌آورم.در زندانها را هم باز می‌کنم. فقط در مورد کسانی که الان آزاد هستند و دارند زير دست و پای مردم له می‌شوند از شما خواننده‌های عزيز مشورت می‌خواهم. تعدادشان خيلی زياد است.اگر بگويم اينها را آزاد می‌گذارم بيشتر با شعارهای تبليغاتی‌ام در رابطه با آزاد انديشی هماهنگی دارد٬ اگر بگويم اينها را زندانی يا تبعيد يا عزل می‌کنم٬ رای مخالفانشان را جلب کرده‌ام يعنی در مجموع رای بيشتری جلب میشود. البته يک چيز ديگر هم هست٬ اگر حکومتی‌ها و دولتی ها٬ نماينده ها٬ عوامل دولت٬ احزاب مختلف داخلی و اصلاح طلبها و طرفدارانشان و همه خانواده ها و دوست و آشناهايشان را محاسبه کنيم ممکن است بيشتر از نصف جمعيت ايران باشند!!  پس من چه کنم؟ نظر شما را می‌پرسم خوانندگان عزيز!
به هر حال جوابی برای اين سوال پيدا می‌کنم. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بينم پروژه سيم آخر هم بد نيست. حداقل روی کار آمدن من را تضمين می‌کند. وقتی توانستم ثابت کنم که بعدش خودم حکومت را در دست می‌گيرم ازش خوشم آمد.می‌دانم که کسانی که در حال حاضر در حزبها و گروههای مخالف حکومت با عنوان دشمنان قسم خورده جمهوری اسلامی فعال هستند يا در داخل و خارج ايران اين گروهها را بعنوان جايگزين انتخاب کرده‌اند به هر حال از پروژه سيم آخر حمايت می‌کنند. فعالين داخلی که تقريباْ همگی با اين پروژه مخالفند. فقط يک چيز را بگويم اگر خدای نکرده زبانم لال مردم به طور کامل از آن حمايت نکردند و در نتيجه من هم نتوانستم به حکومت برسم (گريه نکنيد به هر حال چيزی که مهم است تصميم مردم است. من جام زهر را می‌نوشم و واقعيت را می‌پذيرم)٬ يادتان باشد که در آنصورت چون حس فضولی و شدت بيکاری‌ام نمی‌گذارد آرام بنشينم٬ باز هم از اصلاحات و اصلاح طلبی
٬ هر چند که خيلی کند پيش برود حمايت می‌کنم.

پی نوشت۱: بی‌تابی نکنيد! برنامه های تبليغاتی ام را به زودی اعلام می‌کنم. يادتان باشد که اين برنامه ها تا قبل از اجرای پروژه سيم آخر مخفی هستند و نبايد به کسی بگوييد. بعد از اجرای پروژه علنی می‌شوند.  تا آن زمان همه با هم: درود بر سيم آخر

پی‌نوشت۲:اگر به شيوه اثبات من برای اينکه حتماْ پيروز می‌شوم اعتراض داريد٬ لطفاْ يکبار ديگر متن را بخوانيد٬ جوابتان را همينجا داده‌ام.

آيدا

................. ___________________________________________

دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

اطلاعيه شماره ۲

مطلب قبل با عنوان ''اطلاعيه'' به دلايل شخصی٬سياسی٬اجتماعی٬... حذف شد.اگر فرصت کردم بازنويسيش می‌کنم.

پی‌نوشت:مطلب بعدی ربطی به اطلاعيه ندارد. اطلاعيه چيز خيلی خاصی نبود ولی سعی می‌کنم همين روزها بنويسمش. البته اگر آرش تا آن موقع عليهم کودتا نکند(فعلاْ که معتقد است من کودتا کرده‌ام)

آيدا

................. ___________________________________________

شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٢

عنوان ندارد.باور کنيد!

مهستا :

يادت باشد

پله ها

فقط تو را

به پله ها می برند

و بام

مقصد نامعلومی است.

 

*کلی با خودم کلنجار رفتم تا وسوسه توصيف يک تلویزيون را بزنم کنار و اين نوشته زيبا (پله)را به جايش بگذارم.احساس می‌کنم اينجا زيادی منبری شده! بيچاره آرش که مجبور است من را تحمل کند. نمی‌دانم  اين پسر ساکت و آرام چه گناهی در زندگيش مرتکب شده که بايد من را به عنوان تقاص تحمل  کند(از وقتی اين جمله به ذهنم رسيده دارم دنبال گناه آرش می‌گردم ). به هر حال توصيف تلوزيون برای چند لحظه يا چند ساعت يا چند روز يا حداکثر چند سال به تعويق افتاد.

*اگر دلتان برای خنديدن تنگ شده يک سر به آرش بزنيد

آيدا

................. ___________________________________________

جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢

ساندويچ

*ايران يک ساندويچ هوس انگيز است.دو تکه نان بالا و پايين است. مردم هم نقش گوشت و مخلفات را دارند.
تکه نان بالايی:موضعشان کاملاْ روشن است٬ با تمام توان از ولايت فقيه حمايت می‌کنند
تکه نان پايينی: موضعشان کاملاْ مشخص است٬ با تمان قوا از برکناری ولايت فقيه حمايت می‌کنند.
اين دو تکه٬  چون هر دو نان هستند  وجه اشتراک هم دارند:هر دو می‌گويند هدف وسيله را توجيه می‌کند. هر دو طرفدار سر سخت آزادی هستند
آن وسط:مردم٬ گوجه و خيار شور و کاهو و همبرگر.بعضيها به تکه بالايی نزديکترند بعضی ها به تکه پايينی. هرچه به مرکز نزديکتر باشند فشار بيشتری را از دو طرف تحمل می‌کنند.

در شرايطی مثل حالا که انتخابات نزديک شده٬ شباهت اين سه گروه به ساندويچ بيشتر مشخص می‌شود.

راستش من ۸-۹ ماه است که از ايران دورم بنابراين برداشتهايم از دو منبع می‌آيد: يکی چيزهايی که از روزی که دست راست و چپم را شناختم تا روزی که آمدم اينجا٬ در ذهنم مانده و ديگری اخباری که از سايتهای مختلف خبری و وبلاگها می‌گيرم.با توجه به اينها به اين نتيجه رسيده ام که:

در ايران٬ تنها کسانی که از همه طرف تحت فشار هستند مردمند.در همين محيط مجازی که افکار و عقايد مختلف کنار هم جمع شده اند امکان اين پيدا شده که از افکار مخالفان حکومت هم مطلع شويم. طبيعيست که حضور اين دسته در اينترنت پررنگ تر از امثال انصار حزب اله و غيره است چون اولاْ اين گروه امکان فعاليت علنی و گسترده را در ايران ندارند و بنابراين توان بيشتری برای فعاليت در اينترنت می‌گذارند و ثانياْْ کسانی مثل من که به اندازه لازم با افکار و عقايد ولايتی ها آشنا هستیم٬ اينجا ديگر دوست نداریم طرفشان برویم.چيزی که خيلی برايم جالب است اينست که در همين وبلاگهايی که می‌خوانم٬ با توجه به اينکه گفتم تا حالا حتی يک مورد انصار حزب الهی و ولايتی واقعی نديده ام٬ در واقع مدعيان براندازی دارند با مردم جدال می‌کنند يا مردم با خودشان.به محض اينکه فرد يا افرادی به مخالفان اعلام می‌کند که به آنها تمايل ندارد٬ فشارها شروع می‌شود. در واقع هدف اينست که اين فشارها به تکه بالايی منتقل شود ولی چون مردم از طرف تکه بالايی هم تحت فشارند و اميدی هم به برداشته شدن فشارشان ندارند(در واقع در داخل کشور ولايتی ها با مردم جدال دارند يا مردم با خودشان)٬ فقط مجبورند تحمل کنند. درست است که دو گروه دقيقاْ در موقعيتهای متضاد هستند ولی مردمی که وسط قرار دارند ٬ امکان اينکه مخالفان واقعی  بتوانند يکديگر را خوب ببينند را کم می‌کند. همين باعث می‌شود که مخالفان٬ مخلفاتی که به نان بالايی نزديکند را با نان يکی می‌بينند. در مورد اين شباهتها می‌توانم يکی دو ساعت بنويسم ولی بيشتر از اين شور می‌شود.

* با اينکه خيلی از حرفهای طرفين موافق و مخالف رای دادن را خوانده ام ولی واقعاْ نمی‌دانم کدام بهتر است.از نظر عملی برايم فرق زيادی ندارد چون اينجا احتمالاْ رای دادن سخت است. با توجه به شرايط خاص رای گيری نمايندگان که برای هر نماينده فقط می‌توان در حوزه انتخابی‌اش رای داد٬ فکر نمی‌کنم خارج از کشور برای اين انتخابات صندوقی وجود داشته باشد. اگر باشد هم انگيزه خيلی قوی می‌خواهد که مثلاْ بکوبی بروی لندن برای رای دادن ولی فکرش را که می‌کنم می‌بينم اگر ايران بودم هم نظر خاصی نداشتم.صحبتهای موافقين به نظرم منطقی تر است به خاطر همين اينجا را امضا کرده‌ام ولی باز هم ....
خواستم بگويم اگر آماری اعلام شد که مثلاْ فلان ميليون و فلانقدر ايرانی با رای ندادن مشت محکمی به دهان اصلاح‌طلبان کوبيدند٬ لطفاْ من را از آن عدد کم کنيد.رای ندادن من اصلاْ با هدف مشت زدن نيست بلکه به دليل اينست که نمی‌توانم سر اين موضوع تصميم بگيرم و بنابراين می‌نشينم کنار و نگاه می‌کنم. حتی اگر صلاحيت کسی که ۴ سال پيش بهش رای دادم هم تاييد شده باشد٬ مطمئن نيستم که اگر ايران بودم به او رای می‌دادم. نه اينکه او را خودخواه و مال اندوز و ترسو بدانم٬ بلکه چون مطمئن نيستم کار خيلی بزرگی از دستش برآيد خودم را کنار می‌کشم. نماينده شهرمان را يادم هست. يک آدم خيلی معمولی بود. خيلی زمينی تر از اين چيزهايی که اينروزها در توصيف نماينده ها می‌گويند.چون شهر کوچک بود و حرفهای مردم را می‌شد شنيد٬ تقريباْ مطمئنم که در آن زمان٬ اگر صلاحيت همه مردم شهر هم برای کانديد شدن تاييد می‌شد٬ باز هم اين آقا رای می‌آورد.تا چند مدت پيش٬  به خاطر فعاليتهايش از طرف مردم حمايت می‌شد و از طرف حکومت و ولايتی‌ها تهديد و تنبيه.حالا٬ هم فشار حکومت را دارد و هم مردم. گناهش اينست که چون در جنگ کاملاْ پيروز نشده ديگران فکر می‌کنند که لابد خوب نجنگيده که پيروز نشده.بدون اينکه فکر کنند شايد دشمن زيادی قوی بوده٬ شايد او نماينده مردم بوده٬ سخنگوی آنان و وکيل مدافعشان نه يک  جنگجوی فدايی!
انتخابات رياست جمهوری ۷۶ ٬ روزی هفت ـ هشت تا روزنامه از جناحهای مختلف می‌گرفتم و جنگ و جدالشان را بررسی می‌کردم. حالا اصلاْ خوشحال نيستم که حسابی کشيده ام کنار و می‌خواهم ببينم چه می‌شود.بی‌انگيزه شدن و بی‌تفاوت شدن خوشحالی ندارد.حتی اگر نتيجه‌اش به نفعمان باشد. مثل اينست که بگوييم می‌گذاريم رقيب برنده شود٬ در عوض وقتی رفت بالا که مدالش را بگيرد٬ چون سکوی او از من بلند تر است پس احتمال اينکه زمين بخورد و برای هميشه از شرش خلاص شويم هم هست!
فکر می‌کنيد بيشتر مردم عادی به خاطر مشت کوبيدن انتخابات را تحريم می‌کنند يا به دليل بی‌انگيزه بودن و بی‌تفاوتی؟!! اگر تعداد دسته دوم بيشتر باشد که در واقع راستی‌ها پيروز شده‌اند حتی اگر بعدش از سکو بيفتند پايين!

* خيلی از کسانی که تا همين چند وقت پيش طرفدار پر و پا قرص اصلاحات بودند و بعضی‌هایشان در اين زمينه فعال هم بوده‌اند حالا يادشان آمده که بعضی از اصلاح طلبان سالها پيش آدمهای خوبی نبوده اند. دوستان اصلاح طلب سابق که حالا ضد اصلاحات شده‌ايد!  وقتی چند سال پيش از حجاريان و گنجی و خاتمی حمايت می‌کرديد مگر گذشته شان را نمی‌دانستيد؟!! اينکه از عملکرد فعلی‌شان انتقاد کنيد قابل قبول است ولی چرا بعد از اين همه مدت يادتان به گذشته شان افتاده؟! 

پی‌نوشت۱: جديداْ بيماری شبيه سازی گرفته‌ام لطفاْ گير ندهيد.
پی‌نوشت۲:حتماْ از نوشته‌ام متوجه شده‌ايد که من نه تحليل‌گر سياسی هستم نه اجتماعی. چيزهايی که می‌نويسم فکرهايی ست که به ذهن ''من'' به عنوان يک آدم بی‌طرف بی‌مقام می‌رسد. کسی که  اينقدر بيکار هست که در شرايطی که شرايط ايران تقريباْ هيچ تاثيری بر زندگيش نمی‌گذارد (و احتمالاْ  هيچوقت هم نمی‌گذارد) باز هم در موردش فکر می‌کند.
پی‌نوشت۳:مطلبی که در مورد نماينده شهرمان گفتم به اين معنی نيست که در آن‌زمان انتخابات آزاد بوده بلکه منظورم اينست که نمی‌توانم بگويم تنها دليلی که باعث نماينده شدن ايشان شده٬ انتخابات فرمايشی‌ست.
پی‌نوشت۴:از انتخابات آزاد حمايت می‌کنيم٬ به معنی از انتخاباتی که در حال حاضر توسط حکومت ايران برگزار می‌شود حمايت می‌کنيم نيست. به معنی اينست که از انتخاباتی که واقعاْ آزاد باشد حمايت می‌کنيم.بنابراين لطفاْ از لوگو برداشت اشتباه نفرماييد.

آيدا

................. ___________________________________________

پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢

 

احساس کردم بعضی ها از نوشته قبلم اينطور برداشت کرده‌اند که خودم دارم همان کاری را می‌کنم که در موردش نوشتم. چند بار خواندمش ولی متوجه نشدم که جايی به کسی توهين کرده باشم. البته به دو دليل ميشود چنين برداشتی کرد يکی اينکه من زياد از حرفهای ديگران که بعضاْ توهين آميز بودند نقل قول کردم و اين باعث شده مطلب کمی تند به نظر برسد( اينها اغلب کلمات و جمله های مشابه بودند٬ اصلِ کلمات خيلی توهين آميز تر از اينها بود!) و ديگر اينکه چون زبان نوشته زيادی عاميانه است٬ با اينکه با آرامش کامل نوشته شده٬ ممکن است کمی عصبانی به نظر برسد که در اين‌صورت هم حداکثر می‌تواند اعتراض بنمايد نه توهين.با اين حساب در حالت خاص اگر کسی متن را با يک لحن عصبانی بخواند و با توجه به اين٬ بعضی کلمات را متفاوت با آنچه هستند ببيند(مثلاْ نتوانست را ترجمه کند عرضه نداشت) و بين اعترض و توهين هم تفاوت نگذارد  ممکن است....
با وجود اينکه خودم را از مخاطبين مطلب جدا نکردم ولی راستش مخصوصاْ در اين يک مورد اصلاْ دوست ندارم مثل کسانی که لالايی بلدند و خواب نمی‌روند عمل کنم. اصلاْ قصد توهين به کسی را ندارم٬بنابراين اگر کلمه توهين آميزی در متن هست که از زبان من به فرد يا افرادی نسبت داده شده لطفاْ بگوييد تا حذفش کنم.

يک توضيح کوچک هم لازم است و آن اينکه اشاره ام به کسانی که به عنوان مخالفان انتخابات ازشان نام بردم٬ فقط شامل کسانی می‌شود که علاوه بر اينکه به هر دليل با کل حکومت فعلی و اصلاح طلبان  مخالفند٬ با شعار بر اندازی٬  اين گروهها و حتی مردمی که قصد رای دادن دارند را به باد ناسزا  گرفته‌اند. وگرنه مخالف رای دادن بودن ٬تبليغ کردنِ آن٬ حتی اصرار کردن با استدلال که حق هر کسی‌ست.چيزی که آزار می‌دهد ''مرگ بر'' شنيدن است(آنهم از زبان کسانی که مدعی آزادی انديشه هستند)٬ نه مخالف شرکت در انتخابات بودن.

اين زبان نوشتاری هم دردسر شده برای من. از وقتی موضوعش در وبلاگستان مطرح شده٬ هر بار که می‌نويسم کلی عذاب وجدان دارم که يک تيشه کمتر به زبان فارسی بزنم! ولی خيلی سخت است. کاملاْ کتابی نوشتن (در وبلاگ)خيلی سخت است و بعضی وقتها نمی‌توانم احساسم را با آن بيان کنم! همانقدر که بکار بردنش برای نويسنده و خبرنگار آسان است٬ برای من که زياد تمرين نوشتن نکرده‌ام سخت.اصلاْ هم دوست ندارم سرم را بيندازم زير و هر کاری که راحت تر است انجام بدهم.از طرفی شکسته نوشتن هم بعضی وقتها زيادی شور می‌شود و باز هم مشکل بوجود می‌آورد.
کاش يک آدم خير پيدا می‌شد کمی هم در مورد اينکه ''چگونه شکسته ولی صحيح بنويسيم'' اطلاعات می‌داد.البته نمی‌دانم خودِ اين تيتر قابل تعريف هست يا نه!

آيدا

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ