جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢

 

از قاصدک:

دلم چند حرف مي خواهد.
يك د با آن انحناي نازك كه راز بودن در آن نهفته است. يك و كه سر در گريبان برده در هجوم باد و سكوت كرده است.يك س با دندانه هاي همسان كه ستاره ها را مي شمارد تا سپيده دم. دست آخر هم يك ت كه نقطه تنهايي را به آغاز تو مي رساند.
دلم چند حرف مي خواهد تا با آنها واژه اي بسازم و تا دوردست بيايم.
تا برسم و دست تو را بگيرم
.


 آيدا

................. ___________________________________________

چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢

کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ

اين متن ترانه «در کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ» است که يکی از ترانه های متن فيلم «آه برادر کجائي» هست:

در کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ
اثر: هری مک کلينتوک

يه عصر در حاليکه خورشيد پائين می رفت
و جنگل تو آتیش می سوخت
از جاده دوره‌گردی قدم زنان رسيد
و گفت:‌ پسرها٬ من ديگه بر نمی‌گردم
به سرزمينی دوردست ميرم
در کنار فواره‌های بلور
پس با من بيايد٬ می ريم و می بينيم
کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ رو

تو کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ
سرزمينی هست که روشنه و زيبا
و روی بوته‌ها پول در ميآد
و تو می تونی هر شب بخوابی
واگنهای بار هميشه خاليه
و خورشيد هر روز می تابه
و پرنده‌ها و زنبورها
و درختهای سيگار
چشمه‌های ليموناد
جائی که پرنده آبی می‌خونه
تو کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ

تو کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ
همه پليسها پاهای چوبی دارن
و دندانهای سگها همه لاستيکیه
و مرغها تخم آب پز عسلی می ذارن
درختهای مزرعه داران پر از ميوه‌ست
و اسطبلها پر از کاه
آه من بايد برم
جائی که برف نيست
جائی که باران نمی‌آد
باد نمی‌وزه
تو کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ

تو کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ
هيچوقت جورابهات رو عوض نمی کنی
و جوهای کوچک الکل
از صخره ها چکه چکه می‌آد
ترمزبانها بايدکلاهشون رو کج بذارن
و گاوهای راه‌آهن کور هستن
درياچه‌های تاس کباب هست
و ويسکی هم
می‌تونی دور تا دور پارو بزنی
توی يه قايق بزرگ
تو کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ

تو کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ
زندانها از حلبی ساخته شدن
و می تونی فورا ازشون خارج بشی
به محض اينکه بری تو
بيل دسته کوتاه وجود نداره
نه تيشه٬ نه اره و نه کلنگ
من بايد بمونم
جائی که تمام روز رو می خوابی
جائيکه اون نخاله رو دار می زنن
که کار رو اختراع کرد
در کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ
....
همه شما رو پائيز آينده ميبينم
تو کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ

Artist: Harry McClintock
Song: In the Big Rock Candy Mountains

One evening as the sun went down
And the jungle fires were burning,
Down the track came a hobo hiking,
And he said, "Boys, I'm not turning
I'm headed for a land that's far away
Besides the crystal fountains
So come with me, we'll go and see
The Big Rock Candy Mountains

In the Big Rock Candy Mountains,
There's a land that's fair and bright,
Where the handouts grow on bushes
And you sleep out every night.
Where the boxcars all are empty
And the sun shines every day
And the birds and the bees
And the cigarette trees
The lemonade springs
Where the bluebird sings
In the Big Rock Candy Mountains.

In the Big Rock Candy Mountains
All the cops have wooden legs
And the bulldogs all have rubber teeth
And the hens lay soft-boiled eggs
The farmers' trees are full of fruit
And the barns are full of hay
Oh I'm bound to go
Where there ain't no snow
Where the rain don't fall
The winds don't blow
In the Big Rock Candy Mountains.

In the Big Rock Candy Mountains
You never change your
And the little streams of alcohol
Come trickling down the rocks
The brakemen have to tip their hats
And the railway bulls are blind
There's a lake of stew
And of whiskey too
You can paddle all around it
In a big canoe
In the Big Rock Candy Mountains

In the Big Rock Candy Mountains,
The jails are made of tin.
And you can walk right out again,
As soon as you are in.
There ain't no short-handled shovels,
No axes, saws nor picks,
I'm bound to stay
Where you sleep all day,
Where they hung the jerk
That invented work
In the Big Rock Candy Mountains.
....
I'll see you all this coming fall
In the Big Rock Candy Mountains

سوال:در کوههای آب نبات صخره‌ای بزرگ وبلاگ نويسی چطوريه؟

آرش

................. ___________________________________________

دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢

سه تا

۱-تو روزنامه های اينجا نوشته بودن يه پليس با زنش مشکلات خانوادگی داشته. برای رفع مشکلاتش به يه مشاور خانواده توی مرکز مشاوره پليس مراجعه می کنه٬ ولی جناب مشاور با زنش رو هم ميريزه و زنش ازش طلاق می گيره!!

۲- می دونستين تعداد ببرهای وحشی دنيا تقريبا ۵۰۰۰ تاست در حاليکه تخمين می زنن حدود ۱۰۰۰۰ ببر تو حياط خلوتها و زير زمينهای خونه های آمريکا نگهداری ميشه؟

۳ دلم برای کسائی که کارتون سيمپسونها رو نميبينن می سوزه!

آرش

................. ___________________________________________

پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢

 

ديديد جديداً تو وبلاگستان خيليها يه جورايی افتادن به جون همديگه؟ ديديد خواننده ها هی به نويسنده ها بد و بيراه ميگن و نويسنده ها هم بهشون بد و بيراه ميگن که چرا به من بد گفتي؟ ديديد اونهايی که احساس روشنفکری ميکنند از يک طرف افتادن به جون بقيه که چرا خاموش مينويسيد و از اون طرف هم افتادن به جون همديگه؟ ديديد اينجا هم داره دسته بندی خودی و غير خودی و مبتذل و غير مبتذل و وبلاگ سرخ و زرد و آبی ميشه؟ فکرشو بکنيد اگه تا چند سال ديگه اوضاع کشور مجازيمون بشه مثل کشور حقيقيمون چه کنيم اونوقت؟ اينجا که ديگه نميشه از مهاجرت حرف زد!! مبارزه و تحصن و اينجور کارها هم اينجا اوضاع رو بيشتر به هم ميريزه.
به نظرم اينجا يه جورايی برای خيلی از ماها وطن اولمونه، برای من که از ايران دورم و  ايرانی هم دور و برم نيست،برای تو که حرفهات رو فقط اينجا ميتونی بزني، برای اون که فقط اينجا ميتونه اخبار موثق رو بخونه و پيگيری کنه، برای ما که خيلی از چيزهايی که ازمون گرفته شده بود رو اينجا پيدا کرديم. ای کاش اينجا بتونيم با هم درست رفتار کنيم و فراموش کنيم اون ضرب المثلی رو که ميگه جواب های،هويِ.

آيدا

................. ___________________________________________

پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢

 

پناه بر خدا!!!!! شما باور ميکنيد؟ من که دارم شاخ درميارم!! از چي؟ از اين

آيدا

................. ___________________________________________

سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

 

*بعضی از خوانندگان عزيز بوسيله تماس تلفنی ،درج در سيستم نظرخواهی و ارسال  نامه، فکس ، ای ميل ،دسته گل ،تاج گل و آگهی در روزنامه ، آشکارا يا سربسته به ما گفتند که اين عبارت خط خطی کنيد  يه کم مشکلات داره!! اين سيستم نظر خواهی که سمت چپ صفحه ميبينيد برای همينه!! گفتيم تو اين هير و وير که رای گيری و رای دادن و اينا مد شده ما هم ...! يه هفته ای اينجا هستش بعد بقيشو ميگم.

*چند تا لينک جديد اضافه شده به اونهايی که ميخونيم .آژند و سرزمين آفتاب و فروغ .البته اين وبلاگها رو خيلی وقته که ميخونيم ولی لينکشون جديداً اضافه شده ،احتمالاً چند تای ديگه هم اضافه ميشند در روزهای آينده.

آيدا

................. ___________________________________________

دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

وبگردی

گپ : زندگي تنها چيزيه كه فقط كيفيتش مهمه. بقيه همه حرف مفته. كيفيت زندگي هم تشكيل شده از مجموع كيفيت لحظه هاي مختلف. مي شه ثابت كرد كيفيت كلي زندگي از اين فرمول به دست مياد: Σqi اگه qi نشانه كيفيت لحظه i ام باشه (ببخشيد انديس قبول نميكنه وگرنه فرمول پيچيده تره.) تازه اگه زندگي رو يه كميت پيوسته فرض كنيم، اين مجموع مساوي ميشه با سطح زير منحني: f(qi) dq∫.
اگه خيلي توپ زندگي كنين و هر لحظه تون كمك كنه كه لحظه بعدي بهتر بشه، ميشه نشون داد كه يه تابع ضربي بهتره: Π qi  ...

زندگی دوگانه اينانا : دو سه روز بعد از آنکه اولين فضانورد چيني صحيح و سالم به زمين بازگشت روزنامه تورنتو استاربا دختر سي و سه چهارساله چيني که در ايستگاه شپرد سينه‌بون (همان شيريني دانمارکي خودمان) مي فروشد مصاحبه کرد. دختر مهندس مکانيک و متخصص طراحي موشک بود و يکي از قطعات همان موشکي که فضانورد چيني باهاش به فضا رفته بود را طراحي کرده بود. او سه سال بود که به کانادا آمده بود اما چون تجربه کار کانادايي نداشت نتوانسته بود جايي کار پيدا کند و در مغازه‌هاي زنجيره‌اي سينه‌بون شيريني مي فروخت .به مصاحبه گر روزنامه گفته بود وقتي چهره فضانورد هموطنش را بر صفحه تلويزيون ديده که باهمان حاصل زحمت او به فضا رفته يک لحظه دچار شک شده که خوب است برگردد. نويسنده گزارش درپايان گزارشش نوشته بود: اگر چنين شود برد آنها (چيني ها) خواهد بود و باخت ما( کانادايي ها) که نتوانستيم او را به کار بگيريم ...

آيدا

 

................. ___________________________________________

جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢

ماتريکس

ماتريکس

ديروز بعد از کلی انتظار رفتم و ماتريکس۳ رو ديدم(Matrix Revelation). فيلمی که قرار بود جواب سوالات رو بده. روزی که شنيدم برای ماتريکس دنباله ساختن ناراحت شدم. ماتريکس فيلم خيلی خوبی بود که بخشی از کيفيتش رو مديون سوالاتی بود که می پرسيد و کسی جوابی براش نداشت- به نظر من مهمترين سوالش اين بود که آيا امکان داره اين دنيای ما فقط تصور و تصوير باشه؟ نه واقعيتی که وجود فيزيکی داره - اون موقع فکر می کردم که ساختن دو فيلم ديگه يک عمل صرفا تجاريه که موازی تريلوژی ارباب حلقه ها(Lord of The Rings) انجام شده. به همين دليل هم روزی که برای ديدن قسمت دوم فيلم به سينما رفتم انتظار ديدن يه فيلم بد رو داشتم٬ مخصوصا با تبليغاتی که اينجا روی صحنه های اکشن فيلم ميشد. ولی فيلم من رو روی صندليم ميخکوب کرد. قسمت دوم رو من همپايه قسمت اول می دونم حتی از جهتی بهتر. چرا که بر خلاف همه دنباله های سينمائی٬ برادران واچووسکی به جای دنبال کردن مستقيم خط فلسفی داستان يه چرخش ۱۸۰ درجه ای بهش داده بودن و حالا می پرسيدن که آيا همه ما انسانها اسير سرنوشت نيستيم؟

بعد از ديدن ماتريکس۲ ساعت شماری من برای ديدن قسمت سوم شروع شد. حالا ديگه انتظار داشتم يه فيلم خوب ديگه ببينم. اما ديروز توی سينما انتظارم پايان تلخی داشت. فيلم ملغمه ای درهم از فرضيه های نپخته ای هست که برای نويسنده اش هم جا نيافتاده. و چيزی که بيشتر از هر چيزی حال آدم رو بهم می زنه تلاش برای جواب دادن به همه سوالات دو فيلم قبلی به روش هاليووديه. يه جا توی فيلم صحبتهای اسميت٬ مامور سابق ماتريکس که حالا خودش نيروئی شده که کل دنيا رو تهديد می کنه سعی می کنه کيفيت فيلم رو به قسمتهای قبلی نزديک کنه ولی آخر فيلم اين کليشه هميشگی فيلمهای هاليووديه که تکرار ميشه و قهرمان همه رو در آخرين لحظه نجات ميده.

اصلا فکرش رو که می کنم به اين نتيجه می رسم که ساختن نهايتی برای ماتريکس اشتباه بوده چون که نقطه قوتش سوالاتش بود. سوالاتی که کسی جوابی براشون نداره.

آرش

................. ___________________________________________

پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

از کلاغ:

شبا...

باشي

شب باشه

ستاره نباشه جز چشات که باشه

باشي

شب باشه

خواب نباشه جز صدات که باشه

لنگستون هيوز / ترجمه علي چلچله

آيدا

................. ___________________________________________

پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

*آتش بازی ليورپول (روی رود مرسی) خيلی ديدنی بود امشب.حيف که باد يک کم برنامه رو به هم زده بود چون قبل از اينکه منورها تو آسمون شکل بگيرند باد بهمشون ميزد.

*نازلی منيرو روانی پور رو اگه تا حالا نخونديد از دست نديد.من که خيلی خوشم اومد.
چند ماه پيش ما سه تا کتاب رو آنلاين از سخن خريديم درحاليکه نميدونستيم اصلاً به دستمون ميرسه يا نه! يکی دو ماه گذشت ولی خبری نشد.من داشتم کم کم يه متن افشاگرانه عريض و طويل برای وبلاگ آماده ميکردم ، يه ايميل زديم که ببينيم چرا کتابها نرسيده، چند روز بعد بهمون جواب دادند که دستور پيگيری داده شده و دو روز بعد جواب دادند که اگه کتابها تا آخر ماه نرسيد پول شما تماماً برگردانده ميشه، همون روز کتابها رسيد.يکيشون نازلی بود.با تشکر از سايت سخن که امکان خوندنش رو فراهم کرد

اشکم سرازير است.

آيدا

 

................. ___________________________________________

سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

يادگاری

مجموعه: ترانه های کوچک غربت
عنوان: عاشقانه

 

          آن که می گويد دوستت می دارم
          خنياگر غمگينی است
          که آوازش را از دست داده است.

                             ای کاش عشق را
                             زبان سخن بود

          هزار کاکلی شاد
                        در چشمان توست 
          هزار قناری خاموش
          در گلوی من.

                             عشق را
                             ای کاش زبان سخن بود


          آن که می گويد دوستت می دارم
          دل اندوهگين شبی ست 
          که مهتابش را می‌جويد

                             ای کاش عشق را
                             زبان سخن بود

          هزار آفتاب خندان در خرام توست
          هزار ستاره گريان 
          در تمنای من.

                             عشق را
                              ای کاش زبان سخن بود

                 

                                                                       شاملو

................. ___________________________________________

شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢

بوووووووووووق

*ديروز رفته بوديم ليورپول يه کم آب و هوا عوض کنيم .چند تا اتفاق بامزه افتاد ؛گفتم حالا که کفگير به ته ديگ مطلب خورده،اينا رو تعريف کنم بلکه اين بلاگ رولينگ هم راضی بشه ستاره های ما رو بده.
رفتيم تو يکی از اين پارکينگهای چند طبقه ماشين رو پارک کنيم.وروديش تنگ و تاريک بود ويه سر بالايی داشت با شيب خيلی زياد،منم که مطمئنم ۳۰ سال ديگه هم موقع راه افتادن تو سر بالايی ميترسم که ماشين عقب عقب بره و بزنم به ماشين پشتی.با ترس و لرز يه نگاهی کردم و رفتم بالا،بديش اين بود که تو نوک سر بالايی بايد می ايستادم و منتظر ميموندم تا از دستگاه بليط بگيرم. همين که ماشين رو نگه داشتم طبق معمول يه ماشين اومد چسبوند پشت سرم.دستم رو دراز کردم برای بليط که چشمتون روز بد نبينه صدای بوق ممتد ماشين پشت سری در اومد. صدا تو محوطه پارکينگ ميپيچد و اکو ميشد و قعطی هم تو کارش نبود . من وحشت کرده بودم و هر چی فکر ميکردم نميدونستم چه کار عجيب يا خطرناکی انجام دادم که طرف اصلاً رضايت نميده (ميدونيد که اينجا غير از مواقع خيلی ضروری کسی بوق نميزنه).همه سرشون رو از ماشينها آورده بودن بيرون که ببينن چه خبره ولی هيچی معلوم نبود.من با اينکه شوک بهم وارد شده بود بليط رو گرفتم و با هر بد بختی بود شيب ۸۰ درجه رو رفتم بالا و به احتمال زياد به ماشين پشتی هم نزدم.دو سه طبقه که رفتيم بالا دوزاريمون افتاد که جريان بوق چی بوده!! يه وقت فکر نکنين من خودمو انداختم رو فرمون و بدون اينکه بفهمم بوق زدم ها.
تو مرکز شهر که قدم ميزديم ديديم يکی از مسير ها رو پليس بسته و مردم رو راه نميده.مسير رو عوض کرديم که از يه راه ديگه بريم که ديديم نه خير همه راههايی که به قسمت مرکزی می رسند بستن و حتی مغازه ها هم تعطيل شدن و هيچ آدميزادی اونجا نيست. منم که فضوليم حسابی گل کرده بود آرش رو برای تحقيقات از پليس فرستادم و فهميديم که به خاطر پيدا شدن یک بسته بی صاحب اون منطقه رو تخليه کردن .تصور کنيد ممکنه يه بيچاره ای ساک خريدش رو يه گوشه ای جا گذاشته باشه بعد باز ترس اينکه ممکنه بمب باشه بخاطرش يک قسمت از مغازه های مرکز شهر رو تخليه کردن بعد مثلاً مامورای خنثی کردن بمب بيان ببينند تو بسته يک کيلو گوجه فرنگی هست و ۴ جفت دمپايي،بامزه ست نه؟ البته برای آدمهايی که از ترس بمب گذاری تو مرکز شهراشون سطل آشغال و دستشويی عمومی پيدا نميشه چيز عجيبی نيست.

 

*يك داستان كوتاه

آيدا

................. ___________________________________________

چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

بهداشت

يه تيم ورزشی يه دانشگاه علوم پزشکی يه بازيکن تقلبی گرفته بود برای مسابقات قهرمانی دانشگاهها. به يارو ميگن اگه کسی ازت پرسيد رشته تحصيليت چيه بگو «بهداشت مبارزه با بيماريها». ميرن تو مسابقات و يه نفر از بازيکن میپرسه رشته ات چيه؟ طرف هم هول برش ميداره ميگه: مبارزه با بهداشت.

................. ___________________________________________

سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

...

زندگی يه پشت کنکوری:جلوي در حافظيه از تاكسي پياده ميشي،خيابون تاريك تاريك،قيافه ي آدمای ناآشنا،داري ميري اونور خيابون كه يهو احساس ميكني يه چيز داغ ريختن روت،برميگردي ، موتوريه در ميره،دست ميكشي پشت مانتوت ؛چرب و سياه،عقده ايه نامرد…با عجله يه بليط ميخري و ميري تو،ترست باعث ميشه به واي واي مردم اهميت ندي،سوزش عجيبي تو دستت حس ميكني،نازنينو ميبيني از بين دوستاش واست دست تكون ميده….
بيا…بدو بيا كارت دارم
چته؟
پشتمو نگاه كن ببين چي شده؟وااااي مانتوت جر جر شده
آب پيدا كن دستم داره ميسوزه (با اضطراب دستتو ميشوري…مردم سرك ميكشن ببينن چي شده)
بذار ببينم پشتتو..اي وااااي پشت مانتوت كامل سوخت،شلوارتم داره ميسوزه
الو بابا…اسيد ريختن روم يه مانتو بردار واسم بيار حافظيه

راديوbbc:اخيرا ديده شده كه در چند شهر عده اي از افراد تندرو اقدام به ريختن اسيد روي لباس زناني ميكنن كه از نظرشون پوشش اونها خلاف عرف جامعه بوده،احتمالا اين اقدامات در آينده شديدتر خواهد شد…

زنانه ها:شمارش معکوس آغاز شده است. دخترم به خاور دور می رود. قرار است برای مدتی حدود دو ماه در کشورهای هند و سنگاپور و چین و تایلند همراه با دوستش و با کوله ای بر دوش بگردند. و قرار است من دلتنگ نشوم و به رویش نیاورم که دلم برایش بسیار بسیار تنگ می شود و بسیار بسیار نگران هستم.
او با بی صبری دارد آخرین خرید ها را انجام می دهد و وسایل ضروری را تهیه می کند و من در عجبم که چرا اینقدر ساعت ها به سرعت جلو می روند و شبها به سرعت روز و باز شب می شوند.
یکی از آشنایان چندی پيش به من گفت که اگر خیلی نگران هستی ، خوب نگذار برود. دو تا دختر هستند و آن مناطق چندان امن هم نیست. او دختر خوبی است ، مطمئن اگر ازش بخواهی برای حال تو سفرش را لغو می کند.
به یاد تمام سفرهایی افتادم که به خاطر نگرانی های مادرم اجازه رفتن نداشتم. تمام شانسهایی که برای دیدن جایی بیرون از چهار دیواری خانه برایم به وجود آمد و مادر با سرسختی می ایستاد و می گفت نباید بروی. دلیل ؟ چون من می گویم. و همین کافی بود.و من می دانستم که دلیل اصلی دختر بودن من است.
به همین دلیل بعد از مدتی فکر کردن در باره حرف آن دوست ، به بانک رفتم و قبض بیمه کاملی را که برای دخترم تقاضا کرده بودم پرداخت کردم....

نارنج:  هر بار می خواهم برای مدت کوتاهی به ایران بروم دوستان غیر ایرانی و همکارانم از من می پرسند که آیا نمی ترسم از اینکه نتوانم دوباره بر گردم و به بندم کشند. و آیا مجبورم برقع به سر کنم ؟ و یا اینکه تا رسیدیم شوهرم و خانواده اش بگیرند دق و دق مرا کتک بزنند . و شوهرم هم برود سریع دو تا زن دیگر عقد کند و همگی با هم ما را شکنجه بدهند.
و این همه برای آن است که بعضی از هموطنانمان وقتی می خواهند پناهندگی بگیرند، خودشان و وکیلشان هر چه که بتوانند سر هم می کنند تا پرونده – case -  پربار تری داشته باشند. آنها که به راحتی از اداره گذرنامه پاسپورت گرفته اندو با بدرقه اقوام سوار هواپیما شده اند همینکه وارد فضای اروپا می شوند، پاسپورتها را پاره می کنند و می آیند بیرون تا اعلام پناهندگی کنند. می گویند: " منزل به منزل ، پشت بام به پشت بام فرار کردیم. آی ! که ریختند ، بردند ، به خاک و خون کشیدند و ما در رفتیم. امان بدهید که ما تا پریروز زیر شکنجه بودیم . آواره بودیم . زندانی و ... و نمی دانیم حالا کجاییم . اتیوپی ؟ شیلی ؟ مجارستان ؟ عربستان ؟ کجاییم ؟ " و در جواب به آنها می گویند : که شما در ونکوور هستید. ونکوور ! کانادا ...

 

آيدا

 

 

................. ___________________________________________

یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

فراخ

شيخ در راهی ميرفت تا به ديهی رسيد. کداخدای ده آمد و او را به ميهمانی فراخواند. چون بر سر سفره نشست ديد که ظروف غذا را ديری است که نشسته اند و باقيمانده غذا بر ظروف نشسته و سخت گرديده. پس برخاست و ظروف را پيش جوی ببرد و شستن ظرف بديشان نمود.

سالی بعد از آن ديه می گذشت. ديد که کودکان می دوند و فرياد می کنند:«آی٬ شيخ ديگ فراخ کن آمدست»

آرش

................. ___________________________________________

شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

مرانو

قسمت دوم سفرنامه رو امروز مينويسم هنوز خيلی دير نشده

مرانو يه شهر کوچيکه در شمال ايتاليا٬ توی کوههای معروف آلپ. ديدن کوههای آلپ که از سالهای دبستان تو کتابهامون بوده خيلی جالب بود. ايتاليائيها قلعه های قديميشون رو طی يک اقدام جالب شبها با نورافکن روشن ميکنن. با توجه به اينکه هر ده يا پونزده کيلومتر يه قلعه دارن شبها زيبائی کوهها دو برابر ميشه.

شهر کوچک آلپی برای من که اولين بار بود اين مدل زندگی رو ميديدم(آيدا قبلا يه بار اينجا اومده بود) خيلی جالب بود. خونه های شيروونی دار چند طبقه که از بالای کوه شروع ميشدن و طبقه طبقه پائين ميومدن تا توی دامنه يه دهکده يا شهر کوچک رو بسازن. و همه جا پس زمينه تصوير رو قله های سر بفلک کشيده ای تشکيل ميداد که قله اشون از برف پوشيده شده. مرانو يه پيست اسکی معروف هم داره. که ما يه سر تا دم درش رفتيم. نيم ساعت تو جاده های کوهستانی رو به بالا حرکت کرديم تا رسيديم به محلی که بايد تازه سوار کابين ميشديم که بريم بالا. برای کسی که از بلندی ميترسه همينقدش بس بود. نکته جالبش اين بود که پائين که ميخواستيم سوار ماشين بشيم گرممون بود ولی وقتی که از ماشين پياده شديم از سرما می لرزيديم.

با يه پيست اسکی طبيعتا اکثر مسافرای مرانو آدمهائی هستند که برای اسکی ميان و پولدار هستن. به همين دليل هتلها و مغازه های مرانو هم مطابق بودجه پولدارها ساخته شده- البته ما هتل نبوديم خونه عموی آيدا بوديم. زن عموی آيدا ايتاليائيه و فارسی رو خيلی شيرين صحبت می کنه. اين چند روز خونه اونا اين قدر شرابها و غذاهای خوشمزه ايتاليائی خورديم که لباسهامون برامون تنگ شد و حالا بايد رژيم بگيريم و تقاس پس بديم.

از روزی که وارد ايتاليا شديم ما هر روز حداقل يه بستنی می خورديم. ولی خوشمزه ترين بستنيمون رو تو مرانو خورديم. يعنی چند روز اول چندجا بستنی خورديم ولی گراتزيلا(زن عموی آيدا) می گفت اينائی که می خورين خوب نيست. من و آيدا هم با خودمون می گفتيم مگه چقدر فرق ميکنه٬ بستنيه ديگه. ولی وقتی آخرش يه روز رفتيم و بستنی رو خورديم فهميديم چقدر در اشتباه بوديم. اگه رفتين مرانو حتما بستنی سابينه رو بخوريد.

پس نوشت: آيدا ميگه چون قبلا نوشته من ديگه تکراری ننويسم ولی من فکر ميکنم من سفرمون رو از ديد خودم بيان ميکنم پس تکراری نيست.

................. ___________________________________________

پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

لينکيدن

تو يه وبلاگی يه وبلاگ باحال رو توصيه کردن. برين ببينينش. مطالب وبلاگ رو نخونين ولی من يه کامنت رو يه مطلبش نوشتم اونو بخونين.

................. ___________________________________________

پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

احکام بلاگ

ـ مستحب است هر بلاگر(مذکر باشد يا مونث يا هردو*) روزی يکبار آپ ديت نمايد .

ـ آپ ديت نمودن حداقل هفته ای يک بار واجب  است و اگر شخصی که مسلمان است و وبلاگ مينويسد ،بيش از ده روز وبلاگ خود را آپ ديت ننمايد بنابر احتياط واجب بايدمطابق حکم کفاره بدهد بدين صورت که به ازاء هر مبالگه * که بعد از ظهر شرعی روز دهم صورت ميگيرد بايد بيست بار به وبلاگ'' تحت الشجره الجيلاس '' مبالگه نمايد يا معادل نقدی آن (۱۰ پوند*)را بپردازد .

ـ چنانچه قصد بلاگر از تاخير در آپ ديت،گمراه کردن برادران دينی اش باشد و به مبالگه های بينتيجه ديگر مسلمانان که باعث ازدياد عدد مبالگه ميشود علم داشته باشد  واجب است دو برابر کفاره را بپردازد.

ـ احتياط مستحب است که وبگرد هر بلاگ که بخواند يک نظر بنويسد ولی واجب است از هر سه بلاگ که بخواند يک نظر بنويسد خواه مثبت باشد يا نباشد .چنانچه عمداً ننويسد هم بايد قضا کند و به دستوری که گفته ميشود کفاره بپردازد.چنانچه سهواً ننويسد بايد دو برابر قضا کند ولی کفاره ندارد.

 

*منظور از  هردو کسی است که هم مذکر است وهم مونث.

*مبالگه عبارت است از عملی که شخص بواسطه آن عمل بلاگی را ببيند چه بخواند چه نخواند.

*وجه مربوط به کفاره بايد توسط ''کرديت کارت'' يا ''چک معتبر'' در وجه بلاگ فوق پرداخت گردد.

آيدا

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ