سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

*نشستيم تو اتاقی که تو بيمارستان به آرش دادن تا شب رو اونجا بخوابه٬ البته زمانی که مريض نباشه. من نشستم پشت ميز تحرير و رون‌های مرغ سوخاری که سر راه خريدم رو می‌خورم و عين حاجی‌ها از دست و دهنم هم روغن می‌چکه٬ آرش هم نشسته روی تخت و پاهاش رو آويزون کرده و قيافه‌ش هم کاملاْ درهمه.

ميگم:
خوبی عزيزم؟ چرا اينقدر گرفته‌ای؟

می‌گه:
چيزی نيست٬ خيلی خوابم مياد.

با دلسوزی می‌گم:
آخی٬ نگران نباش الان ساعت ۸ می‌شه٬ ميری بيمارستان يه سر می‌زنی بعد ايشالا مريض نيست و تو هم ميای می‌خوابی تا خود صبح٬ نه؟!!حتماْ امشب هم مثل ديشب خلوته!

می‌پره بالا و با تعجب ميگه:
خواب؟!!چطوری بخوابم؟!!

بعد آرومتر می‌گه:
مثکه امشب فوتبال داره‌ها!! 
بعد هم هرهر به قيافه متعجب من می‌خنده!

 حالا که برگشتم خونه کلی پشيمونم که دست چرب و چيلی‌م رو نماليدم به لباسش!!

 

*حالا هی بياين موضوع انشا و تحقيق برام تعیين کنين تا منم هی بيام تاکيد کنم که منظورم اين بوده که در مورد خودم و چيزی که توی کلم (کله‌ام) موجود دارم ازم سوال کنين. عجب کاری کردم ها! گفتم شايد کسی دوست داره چيزی در مورد خودمون يا نظر من رو در مورد مسئله خاصی بدونه که گفتنش توی وبلاگ از نظر من بلامانع باشه. هر چی می‌خوام موضوع رو يه کم با کلاس تر مطرح کنم٬ نمی‌ذاريد که!!!  امان از خواننده ناباب.
حالا ماجرا تموم شد و چون موضوع خاصی مطرح نشد جواب دوستهای کامنت گذار رو احتمالاْ فردا٬پس فردا می‌دم. البته معلوم نيست که جوابم ربطی به سوال اونها داشته باشه

آيدا

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ