چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢

يک ساعت با هوای ديوانه

از پنجره اتاق خواب بيرون را نگاه ميکنم٬ايستگاه هواشناسی مغزم می گويد:آفتابی-نسيم ملايم -نه چندان سرد. شلوار جينم را بايک بلوز آستين کوتاه نخی می پوشم٬ چند لحظه  به تصويرم در آينه خيره می شوم ٬ عينک و کلاه آفتابی را بر می دارم و راه می افتم. پايم را که از در ساختنمان بيرون می گذارم در می يابم که حدسم اشتباه بوده يابهتر است بگويم فقط برای همان لحظه معتبر بوده. پنجه های يک پايم را در حاليکه کف پای ديگر روی زمين است بلند می کنم و روی پاشنه پا می چرخم(به مشکل فنی اش زياد فکر نکنيد). درست ۱۸۰ درجه. عينک و کلاه آفتابی را می گذارم توی کمد و ژاکت و چتر را بر می دارم. چتر را باز می کنم ٬از بسته بودن دگمه های ژاکتم مطمئن می شوم و راه می افتم٬ بر خلاف هميشه جلوی بيمارستان شلوغ است پيرترها لباسشان را محکم گرفته اند تا از نفوذ سرما جلو گيری کنند. چترم را می بندم و راهم را کج می کنم به طرف سر بالايی که به مرکز خريد می رسد. در حاليکه به لباسهای مردم که وزنشان احتمالاْ دو سه برابر ديروز است نگاه می کنم٬پول سيب زمينی و ماست و نوشابه را می پردازم و سرازير می شوم به طرف خانه. ژاکتم را به کمرم بسته ام و هر چه فکر می کنم يادم نمی آيد که چرا به جای اين ژاکت بی مصرف٬ عينک آفتابی ام را نياورده ام. بر اثر شدت باد هر لحظه ممکن است ژاکتم پرواز کند ٬اگر اين اتفاق بيفتدنمی دانم چطور بايد با دو دست پر(يکی با کيسه خريد و ديگری با چتر بسته)بگيرمش!! يادم میآيد که پيشتر ها فکر می کردم روزی باد ما را خواهد برد.نمی دانم شايدآن روز٬ امروز باشد. وقتی از شدت سر درد ناشی از آفتاب شديد ٬با لباس نمناک روی تخت دراز می کشم ٬از پنجره اتاق خواب ابر های سياه را نگاه ميکنم و با خودم فکر می کنم  هوا شناسی بايد يکی ازجالبترين شغلها باشددر انگليس.

آيدا

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ