سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

...

زندگی يه پشت کنکوری:جلوي در حافظيه از تاكسي پياده ميشي،خيابون تاريك تاريك،قيافه ي آدمای ناآشنا،داري ميري اونور خيابون كه يهو احساس ميكني يه چيز داغ ريختن روت،برميگردي ، موتوريه در ميره،دست ميكشي پشت مانتوت ؛چرب و سياه،عقده ايه نامرد…با عجله يه بليط ميخري و ميري تو،ترست باعث ميشه به واي واي مردم اهميت ندي،سوزش عجيبي تو دستت حس ميكني،نازنينو ميبيني از بين دوستاش واست دست تكون ميده….
بيا…بدو بيا كارت دارم
چته؟
پشتمو نگاه كن ببين چي شده؟وااااي مانتوت جر جر شده
آب پيدا كن دستم داره ميسوزه (با اضطراب دستتو ميشوري…مردم سرك ميكشن ببينن چي شده)
بذار ببينم پشتتو..اي وااااي پشت مانتوت كامل سوخت،شلوارتم داره ميسوزه
الو بابا…اسيد ريختن روم يه مانتو بردار واسم بيار حافظيه

راديوbbc:اخيرا ديده شده كه در چند شهر عده اي از افراد تندرو اقدام به ريختن اسيد روي لباس زناني ميكنن كه از نظرشون پوشش اونها خلاف عرف جامعه بوده،احتمالا اين اقدامات در آينده شديدتر خواهد شد…

زنانه ها:شمارش معکوس آغاز شده است. دخترم به خاور دور می رود. قرار است برای مدتی حدود دو ماه در کشورهای هند و سنگاپور و چین و تایلند همراه با دوستش و با کوله ای بر دوش بگردند. و قرار است من دلتنگ نشوم و به رویش نیاورم که دلم برایش بسیار بسیار تنگ می شود و بسیار بسیار نگران هستم.
او با بی صبری دارد آخرین خرید ها را انجام می دهد و وسایل ضروری را تهیه می کند و من در عجبم که چرا اینقدر ساعت ها به سرعت جلو می روند و شبها به سرعت روز و باز شب می شوند.
یکی از آشنایان چندی پيش به من گفت که اگر خیلی نگران هستی ، خوب نگذار برود. دو تا دختر هستند و آن مناطق چندان امن هم نیست. او دختر خوبی است ، مطمئن اگر ازش بخواهی برای حال تو سفرش را لغو می کند.
به یاد تمام سفرهایی افتادم که به خاطر نگرانی های مادرم اجازه رفتن نداشتم. تمام شانسهایی که برای دیدن جایی بیرون از چهار دیواری خانه برایم به وجود آمد و مادر با سرسختی می ایستاد و می گفت نباید بروی. دلیل ؟ چون من می گویم. و همین کافی بود.و من می دانستم که دلیل اصلی دختر بودن من است.
به همین دلیل بعد از مدتی فکر کردن در باره حرف آن دوست ، به بانک رفتم و قبض بیمه کاملی را که برای دخترم تقاضا کرده بودم پرداخت کردم....

نارنج:  هر بار می خواهم برای مدت کوتاهی به ایران بروم دوستان غیر ایرانی و همکارانم از من می پرسند که آیا نمی ترسم از اینکه نتوانم دوباره بر گردم و به بندم کشند. و آیا مجبورم برقع به سر کنم ؟ و یا اینکه تا رسیدیم شوهرم و خانواده اش بگیرند دق و دق مرا کتک بزنند . و شوهرم هم برود سریع دو تا زن دیگر عقد کند و همگی با هم ما را شکنجه بدهند.
و این همه برای آن است که بعضی از هموطنانمان وقتی می خواهند پناهندگی بگیرند، خودشان و وکیلشان هر چه که بتوانند سر هم می کنند تا پرونده – case -  پربار تری داشته باشند. آنها که به راحتی از اداره گذرنامه پاسپورت گرفته اندو با بدرقه اقوام سوار هواپیما شده اند همینکه وارد فضای اروپا می شوند، پاسپورتها را پاره می کنند و می آیند بیرون تا اعلام پناهندگی کنند. می گویند: " منزل به منزل ، پشت بام به پشت بام فرار کردیم. آی ! که ریختند ، بردند ، به خاک و خون کشیدند و ما در رفتیم. امان بدهید که ما تا پریروز زیر شکنجه بودیم . آواره بودیم . زندانی و ... و نمی دانیم حالا کجاییم . اتیوپی ؟ شیلی ؟ مجارستان ؟ عربستان ؟ کجاییم ؟ " و در جواب به آنها می گویند : که شما در ونکوور هستید. ونکوور ! کانادا ...

 

آيدا

 

 

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ