شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢

بوووووووووووق

*ديروز رفته بوديم ليورپول يه کم آب و هوا عوض کنيم .چند تا اتفاق بامزه افتاد ؛گفتم حالا که کفگير به ته ديگ مطلب خورده،اينا رو تعريف کنم بلکه اين بلاگ رولينگ هم راضی بشه ستاره های ما رو بده.
رفتيم تو يکی از اين پارکينگهای چند طبقه ماشين رو پارک کنيم.وروديش تنگ و تاريک بود ويه سر بالايی داشت با شيب خيلی زياد،منم که مطمئنم ۳۰ سال ديگه هم موقع راه افتادن تو سر بالايی ميترسم که ماشين عقب عقب بره و بزنم به ماشين پشتی.با ترس و لرز يه نگاهی کردم و رفتم بالا،بديش اين بود که تو نوک سر بالايی بايد می ايستادم و منتظر ميموندم تا از دستگاه بليط بگيرم. همين که ماشين رو نگه داشتم طبق معمول يه ماشين اومد چسبوند پشت سرم.دستم رو دراز کردم برای بليط که چشمتون روز بد نبينه صدای بوق ممتد ماشين پشت سری در اومد. صدا تو محوطه پارکينگ ميپيچد و اکو ميشد و قعطی هم تو کارش نبود . من وحشت کرده بودم و هر چی فکر ميکردم نميدونستم چه کار عجيب يا خطرناکی انجام دادم که طرف اصلاً رضايت نميده (ميدونيد که اينجا غير از مواقع خيلی ضروری کسی بوق نميزنه).همه سرشون رو از ماشينها آورده بودن بيرون که ببينن چه خبره ولی هيچی معلوم نبود.من با اينکه شوک بهم وارد شده بود بليط رو گرفتم و با هر بد بختی بود شيب ۸۰ درجه رو رفتم بالا و به احتمال زياد به ماشين پشتی هم نزدم.دو سه طبقه که رفتيم بالا دوزاريمون افتاد که جريان بوق چی بوده!! يه وقت فکر نکنين من خودمو انداختم رو فرمون و بدون اينکه بفهمم بوق زدم ها.
تو مرکز شهر که قدم ميزديم ديديم يکی از مسير ها رو پليس بسته و مردم رو راه نميده.مسير رو عوض کرديم که از يه راه ديگه بريم که ديديم نه خير همه راههايی که به قسمت مرکزی می رسند بستن و حتی مغازه ها هم تعطيل شدن و هيچ آدميزادی اونجا نيست. منم که فضوليم حسابی گل کرده بود آرش رو برای تحقيقات از پليس فرستادم و فهميديم که به خاطر پيدا شدن یک بسته بی صاحب اون منطقه رو تخليه کردن .تصور کنيد ممکنه يه بيچاره ای ساک خريدش رو يه گوشه ای جا گذاشته باشه بعد باز ترس اينکه ممکنه بمب باشه بخاطرش يک قسمت از مغازه های مرکز شهر رو تخليه کردن بعد مثلاً مامورای خنثی کردن بمب بيان ببينند تو بسته يک کيلو گوجه فرنگی هست و ۴ جفت دمپايي،بامزه ست نه؟ البته برای آدمهايی که از ترس بمب گذاری تو مرکز شهراشون سطل آشغال و دستشويی عمومی پيدا نميشه چيز عجيبی نيست.

 

*يك داستان كوتاه

آيدا

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ