یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

شهری کنار دريا

می رفت و روی ديوار٬ پشت سرش خطی سرخ می ماند که شرم را به شهر می آورد٬ چون خونی که به گونه های شرمگين دختران دم بخت می آورد. ماه ها بود که می رفت.کف کفشش را خشونت مداوم خاک با خود برده بود و رويه کفش را گُلهائی پوشانده بود که باد با خود آورده بود.خطی که حالا بی هيچ نوسانی٬ يکنواخت و مستقيم ديوارهای شهر را يکی پس از ديگری به هم وصل می کرد٬ ابتدا نوشتاری طولانی بود٬ رمانی که نيمه تمام مانده بود. اما با مرور زمان کلمات ته کشيدند يا اهميت خود را از دست دادند٬ و حالا فقط خطی سرخ بود که گاه دو يا سه بار از يک کوچه رد شده بود. غذايش را دختران دم بخت سر راهش می گذاشتند که نديده بودند لبی بهشان بزند. دختران غذائی برايش می پختند از برگ گلهای وحشی و عشق چاشنيش می کردند و سر راهش به انتظار می نشستند. هنگامی که از سر کوی سياهی  بلند قامتی پديدار می گشت که دستش را به ديوار می کشيد و می آمد٬ قلبشان تند تند می زد و دوان دوان پس ديوارکی نهان می شدند تا بيايد و برود ونبيند ظرف غذا را و تنها اثری که از عبورش باز ماند خط سرخی باشد که لبان دخترکی را از گونه هايش سرختر می کند. گفته بودند که از دريا آمده٬ سالها پيش٬ با کشتی سپيدی که بارش گل بوده٬ و لباسی که از فرط سپيدی نمی شد نگاهش کنی. سپيدی لباسش را حالا سرخی خونی مکيده بود که از سر انگشتش روی ديوار خطی کشاند به درازای شرم اين شهر. خط می رفت و می رفت تا آن کوچه که به دريا می رسيد و افقی که غروبها سرخ رنگ می شود. و از آنجا بود که خط ديگر بر ديواری کشيده نمی شد. خطی که کسی نمی دانست از کجا آغاز شد٬ زير پنجره‌ای که باز نشد٬ يا پشت در دفتری که بسته شد. روزهای اول همه ديوانه‌اش خواندند و چند هفته‌ای طول کشيد تا قامت بلندش دلهای زنان را بربايد. حالا همه مردم شهر دوستش داشتند٬ گرچه نامش را نمی دانستند. يعنی هيچکس درباره‌اش صحبتی نمی کرد٬ حتی در شبهای طولانی زمستان٬ يا ميان دخترکان در پستوهای تاريک خانه‌های زيبايشان که خطی سرخ روی ديوارش کشيده شده بود. هيچ کس حتی سعی نکرده بود خط را از ديواری پاک کند. اگر وجود خط قرمزی نبود که ديوارهای شهر را به دو قسمت تبديل می کرد هيچ رهگذری نمی دانست که روزی مردی از اين کوچه گذشته که گوشه قلب هر مرد و زن اين شهر اتاقکی کوچک دارد. اين داستان را تنها پير مردی می گويد که بر در دروازه شهر دکه‌ای دارد و تابلو قرمز رنگی رهگذاران آواره را به درون می خواند تا سرگذشت خطی را بدانند که به دريا ختم می شود.

آرش

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ