چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

ماهتاب

نفسش را که تو داد٬ گرد و خاک با هوای آکنده از بوی نا توی ريه هايش پيچيد و ناخودآگاه سرفه‌اش گرفت. سرفه٬ درد تازه آرام گرفته شکمش را بيدار کرد. شوری خون روی لبهای خاک گرفته تشنگيش را به يادش می آورد. دستش را بلند کرد که لبانش را پاک کند ولی درد تيزی از شانه تا مچش دويد و چشمانش سياهی رفت٬ فکر کرد: دستم شکسته. از بالای سر باريکه نوری راهش را ميان گرد و خاک توی هوا باز کرده بود. پاهايش را نمی توانست حس کند. ملاف سفيدی که حالا به خاکستری ميزد تا کمرش را پوشانده بود. از بيرون صدای گريه دوری می آمد. فريبا به يادش آمد و آن چشمان معصوم که هميشه توی چشمانش خيره می شدند هرگاه که چيزی می خواستند. قطره اشکی که از گوشه چشمش لغزيد و تا لبش پائين آمد دوباره ياد تشنگی را باز آورد. ديشب قبل از خواب ليوان آب را کنار رختخواب گذاشته بود ولی حالا پيدايش نمی کرد. دير خوابيده بود و خستگی هنوز توی بدنش مانده بود اما درد٬ خستگی را از يادش برده بود و لبان خشکش٬ درد را کم رنگ می کرد. تکه آهنی که از آوار سقف بيرون زده بود چند سانتيمتری بالای سرش ايستاده بود٬ فرجامهای تلختر ممکن را فرياد می زد. دلش بيتاب بود٬ برای مادر٬ پدر و مهتاب. چند روز بود که مهتاب را نديده بود٬ آن دستان کشيده زيبا را. حالا کم کم بی حسی پاها جايش را به گزگز تيزی می داد که سخت بی صبرش می کرد. صدای همهمه ای از بيرون می آمد. مورچه آی آرام روی قسمتی از سقف که تا نزديک صورتش آمده بود پرسه ميزد. صدايش را جمع کرد و فرياد زد:«کمک». ناله‌ای از گلويش بيرون آمد٬ محو و آرام. ساعت ديواری گوشه‌ای افتاده بود و صدای تيک تاکش هنوز می آمد٬ ولی تاريکی نمی گذاشت ببيندش. حضور کسی را در آن نزديکی احساس کرد. و ريزش خاک از سوراخ بالا حسش را تائيد کرد.تکه سنگی بالا جابجا شد و ناگهان تکه‌ای سقف که روی پاهايش بود تکانی خورد. فريادی بلند از گلويش سکوت را پاره کرد و فريادی از بيرون انعکاس دردش را تا دوردستها برد. کسی فرياد زد:«يکی اينجا زنده ....» ولی تاريکی مطلق صدا را در خود محو کرد.....

چشمانش را که باز کرد مهتاب همه جا پخش شده بود. پتوئی که رويش کشيده شده بود کمی از سوز سرما را می گرفت. کنارش چادری را می ديد که صليب سرخ رنگی رويش نقاشی شده بود. سر بالا کرد و ماه را ديد٬ سفيد و مثل هميشه......

آرش

................. ___________________________________________

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]






کاريکاتورهای آرش آرشيو
پست الكترونيك



می خوانيم



فروغ
نسیم جنوب
پرشين‌بلاگ