بوووووووووووق

*ديروز رفته بوديم ليورپول يه کم آب و هوا عوض کنيم .چند تا اتفاق بامزه افتاد ؛گفتم حالا که کفگير به ته ديگ مطلب خورده،اينا رو تعريف کنم بلکه اين بلاگ رولينگ هم راضی بشه ستاره های ما رو بده.
رفتيم تو يکی از اين پارکينگهای چند طبقه ماشين رو پارک کنيم.وروديش تنگ و تاريک بود ويه سر بالايی داشت با شيب خيلی زياد،منم که مطمئنم ۳۰ سال ديگه هم موقع راه افتادن تو سر بالايی ميترسم که ماشين عقب عقب بره و بزنم به ماشين پشتی.با ترس و لرز يه نگاهی کردم و رفتم بالا،بديش اين بود که تو نوک سر بالايی بايد می ايستادم و منتظر ميموندم تا از دستگاه بليط بگيرم. همين که ماشين رو نگه داشتم طبق معمول يه ماشين اومد چسبوند پشت سرم.دستم رو دراز کردم برای بليط که چشمتون روز بد نبينه صدای بوق ممتد ماشين پشت سری در اومد. صدا تو محوطه پارکينگ ميپيچد و اکو ميشد و قعطی هم تو کارش نبود . من وحشت کرده بودم و هر چی فکر ميکردم نميدونستم چه کار عجيب يا خطرناکی انجام دادم که طرف اصلاً رضايت نميده (ميدونيد که اينجا غير از مواقع خيلی ضروری کسی بوق نميزنه).همه سرشون رو از ماشينها آورده بودن بيرون که ببينن چه خبره ولی هيچی معلوم نبود.من با اينکه شوک بهم وارد شده بود بليط رو گرفتم و با هر بد بختی بود شيب ۸۰ درجه رو رفتم بالا و به احتمال زياد به ماشين پشتی هم نزدم.دو سه طبقه که رفتيم بالا دوزاريمون افتاد که جريان بوق چی بوده!! 31.gifيه وقت فکر نکنين من خودمو انداختم رو فرمون و بدون اينکه بفهمم بوق زدم ها04.gif.
تو مرکز شهر که قدم ميزديم ديديم يکی از مسير ها رو پليس بسته و مردم رو راه نميده.مسير رو عوض کرديم که از يه راه ديگه بريم که ديديم نه خير همه راههايی که به قسمت مرکزی می رسند بستن و حتی مغازه ها هم تعطيل شدن و هيچ آدميزادی اونجا نيست. منم که فضوليم حسابی گل کرده بود آرش رو برای تحقيقات از پليس فرستادم و فهميديم که به خاطر پيدا شدن یک بسته بی صاحب اون منطقه رو تخليه کردن .تصور کنيد ممکنه يه بيچاره ای ساک خريدش رو يه گوشه ای جا گذاشته باشه بعد باز ترس اينکه ممکنه بمب باشه بخاطرش يک قسمت از مغازه های مرکز شهر رو تخليه کردن بعد مثلاً مامورای خنثی کردن بمب بيان ببينند تو بسته يک کيلو گوجه فرنگی هست و ۴ جفت دمپايي،بامزه ست نه؟ البته برای آدمهايی که از ترس بمب گذاری تو مرکز شهراشون سطل آشغال و دستشويی عمومی پيدا نميشه چيز عجيبی نيست.

 

*يك داستان كوتاه

آيدا

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدرام

سلام آيدا اول فکر کردم همون آيدای سبزه نگار هستی که دم رو غنيمت ميشمره ولی با يک کليک سر از اينجا در آوردم. خوشحالم که از داستان کوتاه خوشت اومد.

لينا

چرا آپديت نمی کنيد ديگه زود باشيد.در ضمن صاحبان وبلاگ از اعلام نظر و خط خطی کردن اکيد‌‌‌آ خودداری کنند.چون اينجا جای اظهار نظر شما نيست .فقط خوانندگان محترم ميتوانند در اين قسمت اظهار نظر بکنند.

آرش

جريان بوق ديگه!

آیدا به آرش

با اجازه لينا خانمD: :آرش جان جمله آخر مطلب جوابش بود دیگه(چون اونجا صدا میپیچید ما متوجه نشدیم که صدا مربوط به بوق ماشین خودمون هست)

سهيل

هر چند تروریسم در هر شکل کاملا محکومه ولی شايد خودشون باعث توسعه ترور شده باشند. بقول قديميها: پدر کشتی و تخم کين کاشتی ... پدر کشته را کی بود آشتی

آرش

آهان!! خوب اينو كه فهميه بودم. ;)

آرش

ببخشيد: فهميده!

aitak

:((( خيلی باحال بود!