ونيز

ببخشيد يه کم دير شده ولی هنوز هم ميشه درباره ايتاليا نوشت٬ نميشه؟ من که نوشتم.

شب وارد ونيز شديم. يکی از زيبائيهای ونيز قايق سواری در شب توی کانال بزرگ شهره.(ونيز هم مثل خيلی شهرهای ديگه شبها قشنگتره). ونيز رو قرنها پيش مردمی که از دست قوم هون و آتيلا فرار می کردن ساختن. شهر در واقع از جزيره های کوچيکی ساخته شده که با کانالهای آب از هم جدا ميشن٬ ولی نکته مهم اينه که چون جزيره ها خيلی کوچک هستن و با پلهای قديمی قوسی به هم وصل ميشن استفاده از هر گونه وسيله نقليه چرخدار عملا محاله.بنابراين در ونيز حتی دوچرخه هم ديده نميشه. شهر کلا معماری قديمی داره و ساختمان مدرن اصلا ديده نميشه.در مدخل کانال بزرگ شهر چند ساختمان بسيار زيبا با گنبدهای عظيم ديده ميشن که چشم هر بيننده ای رو خيره ميکنن. ساختمانهای کنار آب عمدتا سه طبقه به بالا هستن با پنجره های متعدد و بالکنهای کوچک چوبی که خونه های قديمی بوشهر رو تداعی ميکنن. نوری که در شب از اين پنجره های متعدد ميتابه کانال رو بسيار زيبا ميکنه( تا نبينين نميفهمين). سوار اتوبوس دريائی با دلهره غريبی بين يه مشت آدم زبون نفهم(نميدونم اين ايتاليائيها چرا انگليسی حاليشون نميشد٬ انگليسی که هيچ فارسی هم بلد نبودن)ساعت ۱۲ شب با ترس پيدا نکردن هتل٬ زيبائی کانال همه چيز رو از يادمون برده بود که صدای آژير قايقی که بزرگ روش نوشته بودن AMBULANCE يادمون آورد که تو يه موقعيت غير عادی هستيم. بعد از پياده شدن از قايق-ببخشيد اتوبوس دريائی-با راهنمائی مامور بليط و ديدن تابلو هتل بود که احساس گرسنگی ما رو به يه مغازه کشوند تا با دو تا ساندويچ کنار آب در حال مشاهده قايقهائی که رد ميشدن اون شب رو تموم کنيم.

دو روز بعد به گشتن ونيز گذشت. پياده روی از صبح تا عصر توی کوچه های باريک و پيچ در پيچی که باز هم ما رو به ياد بوشهر ميانداخت.وصف ساختمونها رو آوردن عملا بيفايده است٬ حتی عکس هم به هيچ عنوان با نمای ساختمان از نزديک قابل مقايسه نيست چه رسد به توصيف الکن من. شهر را ما همراه با موج کوچک جمعيتی گشتيم که در مسيرهای مشخصی که با مغازه های لوکس توی پس کوچه های تاريک نمايان بودند به دنبال زيبائايهای پيدا و پنهان می گشتند. و در ميان انبوه مغازه هائی که بلورهای شيشه ای٬ ماسکهای کاغذی و عروسکهای کاغذی می فروختند فقط در تعداد کمی کيفيت اصل و قابل ملاحظه هنرهای دستی ونيز را ميشد ديد.

شب دوم خستگی راه رفتن روزانه را در رستورانی سپری کرديم که در ميدان جلوش يک گروه خيمه شب بازی محلی نمايشی موزيکال اجرا می کرد٬ البته تا زمانی که باران کاسه کوزه هايشان را خيس کرد.

نتيجه دو روز و دو شب اقامت در ونيز٬ پاهائی که از خستگی و تاول فريادشان بلند شده بود٬اشتياق ديدن وسيله نقليه چرخدار و دلتنگی برای بوشهر بود. عصر روز دوم با قطار رفتيم که به مرانو برسيم.

آرش

/ 2 نظر / 7 بازدید
aboozar

سلام.... ممنون که نوشتی دکتر جان ... موفق باشيد....

لينا

چه خوب كه نوشتي.نمي دونم چرا من دلم نمي خواهد ايتاليا رو ببينم؟.اميدوارم در كنار هم تمام دنيا رو بگرديد.