آژند:

ديروز که باز می گشتم،
همه ی راه را آفتاب غروب می کرد.
می دانی غروب چيست؟

آن بالا، ابرها چون کوه ها می ماندند:
ديواری در افق برکشيده، سياه در دل کوير.
می دانی کوير چيست؟

در راه بازگشت،
در تمام راه،
آفتابی در کويری غروب می کرد.
می دانی دل چيست؟

آيدا

/ 5 نظر / 5 بازدید
Arash

وقتی رسيدم خونه ، همه دلو خوردم ، با نوشابه ، ميدانی جيگرکی رو بستن؟ (: پی نوشت : هر چه کردم نميدونم چرا نشد عين آدم کامنت بذارم ، اصلا من امروز يه مرگيم هست .

Arash

راستی ممنون ممنون ممنون از تبريک (:

سهيل

ادامه: دل بشارت دهنده اميد بود. ميدانی اميد چيست؟ اميد تبلور خواست است تا با اراده ابرها را بگريانيم و کويرمان را آباد کنيم.

mahan

سلام.بسيار زيبا مينويسين.کلبه ما رو هم روشن کنین...

محمد

خیلی دوست داشتنی بود[قلب]